خاطرات من(1)

 خاطرات من

1-دوران کودکی: (قسمت اول)

45 سال پیش در روز 20 فروردین در خانواده ای روستای و عشایری  در روستای گل سفید از توابع اردل در استان چهارمحال و بختیاری به دنیا آمدم. آن طور که نقل می کنند ، سال پربارانی بود ، کشتزارها پررنق ، دشتها و کوهها سرسبز سبز و چشمه سارها بیشتر از سال های قبل پرآب بودند.  چهار نسل از پدران من در همین روستا به دنیا آمدند. اگرچه سکونتگاه اولیه اجداد من روستای رکعت در کنار پل شالو درشهرستان ایذه بود. برای صدها سال نیز تابستان ها در عزیزآباد دیناران سکونت اختیار می کردند. هنوز بقایای قرارگاههای تابستانه آنها را می توان در آنجا مشاهده کرد. سنگ قبرهای با تاریخ 1022 قمری نیز در عزیز آباد یافت می شود که متعلق به احداد ما هستند.

نیای ما که نامش افلاطون ( الفاطی در گویش محلی ) بود ، پسر حاتم پسر هاشم پسر عیدی محمد پسر علی نقی خان پسر عیسی خان پسر محمدخان بود. طبق شواهد و مدارکی نسب محمدخان به بهرام گور ساسانی می رسد ، من همه آن مدارک و اسناد را به دقت بررسی کردم ، اما در درستی آنها تردید دارم ، به گمانم ایرادات و اشکالات جدی به محتوی آنها وارد است  که قبول و پذیرش آنها را دشوار می کند. محمدخان که در دوران صفوی بر ناحیه ای حکمرانی داشت ، در زمان شاه عباس دوم پسر شاه صفی ، در نتیجه یک توطئه از پیش طراحی شده ، کشته شد. صد سال پس از کشته شدن محمد خان ، جنگ بر سر قدرت در طایفه ی ما شدت گرفت. پس از یک دوره کشمکش ، اختلاف و جنگ ، تیره ای که اجداد من متعلق آن بودند ، شکست خورد. اجداد من که جایگاه و قدرت خود را از دست داده بودند ، ناگزیر شدند موطن اجدادی خود را ترک کنند و روانه مناطق دیگر شوند. عده رهسپار قلعه تل و باغملک ، گروهی روانه شیراز ، برخی به فلارد ، عده ای به کینه گون(جونقان ) افرادی به همراه خانوارهای خود رهسپار مناطق اندیکا و اندیمشک شدند. از آن روز اوضاع خاندان و اقوام ما بدتر بد ,تر شد و اسباب اضمحلال و فروپاشی طایفه ما فراهم گردید. افلاطون در امتداد همین ناگواریها و ناملایمات بود که راه سفر در پیش گرفت در حدود 230 سال پیش نیای بزرگ ما گام در ایل راه باستانی دزپارت نهاد و راهی را در پیش گرفت که نمی دانست به کجا ختم خواهد شد. آینده خود را به تقدیر سپرده بود ، تا چه پیش آید. وی که به دلیل از دست دادن بسیاری از اعضای خانواده و اقوامش بسیار مستاصل شده بود ، همراه قافله ای شد که مقصدش شهر اصفهان بود ، گویا قافله خراج و مالیات مناطق خوزستان را به اصفهان می برد تا به دولت تحویل دهند. قافله به ناغان رسید. در  ناغان از قافله جدا شد و مدتی در آنجا  اقامت کرد. در ناغان با یکی از سادات سید صالح آشنا گردید ، به همراه این سید به روستای گل سفید آمد ، دختر یکی از سادات را به زنی گرفت ، صاحب پنج پسر شد. عبده رحیم ، علی اکبر ، علی همت ، علی عسگر و علی مومن. علی مومن  در جوانی فوت کردمدتی بعد دو خانوار دیگر که عموزاده های وی بودند به ایشان و پسرانش ملحق شدند. این چند خانوار توانستند یک گروه منسجم ، ثروتمند و با نفوذ را تشکیل دهند.
مزار افلاطون در قبرستان روستای گل سفید
 نیای بزرگ ما در سال 1242 قمری دارفانی را وادع گفت و در قبرستان روستای گل سفید( عکس مقابل) به خاک سپرده شد. خدایش رحمت کند. گذشت و گذشت تا آن گروه و«مال»کوچک ، امروز بیش از سیصد خانوار تبدیل شده است  که به نسبت جمعیت خود تعداد زیادی تحصیلکرده ، پزشک ، مهندس ، مدرس دانشگاه و فرهنگی دارد و شاید بتوان گفت با توجه به جمعیتش در شهرستان اردل مقام اول را دارد.اجداد من از آن زمان در روستای گل سفید سکنی گزیدند. در حال حاضر علاوه بر روستای پیش گفته در روستاهای چهارطاق و باجگیران نیز سکونت دارند البته بیشتر آنها به شهر مهاجرت کردند که در شهرهای فلاورجان ، فولاد شهر ، اصفهان ، زرین شهر ، شهرکرد و فرخشهر زندگی می کنند. تعدادی از آنها نیز در ماهشهر ، اهواز و ایذه سکونت دارند.


دوران کودکی خود را در روستا ی گل سفید ، در دامنه های سبز کوههای سرتنگ و سبزکوه سپری کردم.ما تابستان ها را در ارتفاعات سرتنگ و سبزکوه می گذراندیم.شورانگیزترین خاطرات من مربوط است به بازی های کودکانه در کوه سرتنگ و در کنار چشمه سارهای زلال و گوارا و رودخانه سرد سبزکوه. اما کوچ به این مناطق با همه زیباییهایش برای پاهای کودکانه من خسته کننده و ملال آور بود. همیشه برای دیدن مناظر زیبای سبزکوه و نوشیدن آب چشمه سارهای زیبایش آرزو می کردیم ، ایکاش بال داشتم تا به آنجا پرواز کنم.ده پانزده خانواری از اقوام من زمستانها به همراه عشایر از طریق دوپلان ، پل گپه یا پل لینج ، محور کاسه کاسه ، گندمکار ، شلیل ، پل و عمارت مرواری ، چات ، دهدز ، پل شالو ، قلعه مدرسه ، سراک ، ایذه که بخش مهمی از جاده باستانی «دزپارت » را تشکیل می داد ، کوچ می کردند و زمستانها را  در مناطق اطراف کوه آسماری ، هفتگل و رامهرمز می گذراندند. وقتی باز می گشتند عده ای از آنها در «وارگه های » کوه ها و دامنه های سرتنگ ، چهارطاق و سبزکوه سیاچادرهای خود را برپا می کردند و تابستان را نیز در آنجا سپری می کردند. از اواخر خردادماه نیز که هوا گرم می شد ، ما نیز روانه سرتنگ سفلی «سرتنگ دوونی » می شدیم تا محصول جو و گندم برداشت شود ، آنگاه به سمت باجگیران می رفتند ، در آنجا نیز پس برداشت محصول راه سبزکوه را در پیش می گرفتند. اگر سالی باجگیران نمی رفتند از سرتنگ از طریق تنگ لاغر به چهراز می رفتند. در کنار رودخانه سبزکوه در جوار امامزاده جعفر ناهار را صرف می کردند به زیارت امامزاده می رفتند ، نذر خود را ادا می کردند ، دوباره بار می کردند تا در «برخر» (فرخر) باراندازند. معمولاً چند شب در این جا که اراضی آن متعلق به اهالی روستای خودمان بود ، اتراق می کردند و از طبیعت بکر آن لذت می بردند ، در دره سمت شرقی برخر که آب « که غون» در آن سرازیر بود ، آسیابی آبی بود ، در این فرصت گندمهای خود را به آسیاب می بردند و آرد مورد نیاز خود در سبزکوه را تهیه می کردند. خاطره ای از یکی از شبهای برخر دارم که هیچگاه فراموش نخواهم کرد. آن شب من فقط 5 یا 6سال سن داشتم ، تازه من و بچه های همسن و سال من سر بر بالین گذاشته ، می خواستند بخوابند که ناگهان فریادهای دهشتناکی برخاست. آنسوی دره چند خرس  ، چند گله را مورد حمله قرار داده بودند. شاید کمتر از 700 متر با ما فاصله داشتند. در آن شب تاریک هیاهوی وحشت زده چوپانان ، صدای گوسفندان ، پارس سگها و غرش خرس ها در پیچ و خم دره و کوه چنان طنین انداز شد که تمام سراپام را ترس فراگرفته بود و صدای تپش قبلم را می شنیدم ، گریه بعضی از بچه ها در آمد. نمی دانم چطور خوابم برد. هنوز که هنوز است یاد آوری خاطره آن شب ملال آور است.

کوچ خاطره های بسیار دارد گاهی شرایطی پیش می آمد ما را سوار الاغ یا قاطر می کردند  چند « کرکر» مرغی نیز در بغل و کنارمان بود. خستگی راه ، بوی تعفن لانه های مملو از مرغ را با همه قدقد کردنشان ، قابل تحمل می ساخت. وقتی از دور چشمه ای آبی می دیدیم فریاد آب ، آب سر می دادیم. پدر یا یکی از مردان همراه مال دوان دوان می رفت ، به سرعت خم می شد ، کلاه نمدی دور چرک خود را با عجله در چشمه فرو می برد ، پر از آب برمی گشت و به دستمان می داد . بی اعتنا به لبه های چریکی کلاه ، دو دستی آب را سر می کشیدیم و تا آخرین قطره آن را  نوش جان می کردیم و کلاه را به صاحبش برمی گرداندیم. گاهی در پیچ و خم کوهها و در لابلای صخره ها ما را پیاده می کردند تا مبادا سقوط کنیم و آسیبی به ما وارد شود.

ملای فامیل که از سعد و نحس ایام مطلع بود ، زمان کوچ را مشخص می ساخت.«مال کنون» یا « مال بار کنون » یکی دو ساعتی قبل از طلوع آفتاب بود. اگر مسیر سربالایی یا گردنه بود ، زودتر حرکت می کردند تا قبل از گرم شدن هوا ، بتوانند از آن عبور کنند.یک بار قبل از حرکت ، آب جوش بر پای خواهر شیره خواره ام ریخت ، سوختگی باعث تاخیر در حرکت ما شد ، راهی که پیش رو داشتیم همه اش سربالایی بود ، خیلی خسته شدیم ، گرمای هوا بسیار آزارمان داد تا خود را به مال رساندیم. به هنگام کوچ ، عبور ایل از گردنه ها ، معابر کوهستانی و رودخانه ها شبیه به یک حماسه بی نظیر بود. صدای هی هی مردان و زنان برای به جلو راندن حیوانات بارکش و عبور دادن آنها از معبرهای تنگ و سخت ، کوششی نتیجه بخش بود. اعضای مال به مانند یک لشگر کوچک با هماهنگی و همکاری کامل بر طبیعت سخت و بی رحم چیره می شدند. وقتی این مسیر دشوار طی می شد ، لبخند بر لب های کاروانیان نقش می بست ، گویی به این صخره ها ریشخند می زدند و پیروزی خود را بار دیگر یادآور می شدند.

بار انداز مال ده دوازده خانواری  ما، بعد از برخز ، برای صرف ناهار و رفع خستگی ، در کنار آب « چهره زگون » بود. قبل از آن از آب «که غون » و روستای زیبای چهارطاق عبور می کردیم. در این فاصله بوی « مهلب » ، « پونه » ، « بید مجنون » و گلها و گیاهان وحشی انسان را به وجد می آورد. طبیعتی بکر با چشمه سارهای بی مثال و آبهایی سرد و گوارا چشم هر بیننده ای را به شگفتی وامی داشت. ساعتی بعد  دوباره حرکت شروع می شد ، « برد بلند » پشت سر گذاشته می شد ، از گردنه «چات » عبور می کردیم ، ناگهان ینجره ای پیش چشمانمان گشوده می شد ، تابلوی زیبای که غیر قابل توصیف است. معمار جهان منظره ای وسیع ، با طراوت و نیکو خلق کرد که شاید قطعه ای از بهشت باشد. اینجا « سوزوون » یا همان سبزکوه بود. دشتی  سبز محصور در تپه ها و کوههایی سرسبزتر ، قواره ای مخمل سبز یک دست ، رودخانه ای در میانه جاری با چشمه سارهای فراوان ، پوشیده از گل و گیاه ، گینه ( گون ) و جاز ، پرخیر و برکت ، با میانگین بارش 1600 میلی متر در سال ، انگار به میهمانان خود لبخند می زند و خوش آمد می گوید.

سبزکوه جایگاه سه گروه ایلی بود وهست : طایفه مشایخ ، عشایر ترک و عشایر عرب. طایفه مشایخ از سه گروه سادات ( سادات سید صالح ، سادات شاهپوری و سادات منگشتی) و چند گروه دیگر از جمله شالو تشکیل می شود. پایین دست دشت سبزکوه و غرب آن سادات منگشتی مستقر بودند ، میانه و بالا دشت سادات سید صالح و شالوها استقرار داشتند. عشایر ترک از گروهی بودند که از قشقایی وارد بختیاری شدند در دامنه های شمالی و شرقی جای داشتند. یک از روسای آنها «کل آقا سیا» ( کربلایی آقا سیاه اشتری) بود که در گوشه شرقی دشت مالک تنها باغ و ساختمان  سبزکوه بود ، تابستانها در آنجا اوقات می گذراند. یکی از دخترانش زن یکی از اقوام ما بود. عربها در دامنه های شمالی استقرار داشتند ، اهل جرقویه اصفهان بودند و زمستانهای در جرقویه که هوایی نسبتاً گرمسیری داشت ، بسر می بردند. عشایر ترک و عرب مردمانی نسبتاً آرام و بسیار زحمت کش و سخت کوش بودند بیشتر دام آنها میش و بره بود ، عربها شتر نیز داشتند. سبزکوه تابستانها ی سرد ی داشت به همین دلیل به ویژه شبها ، برای خواب لحاف و جاجیم روی خود می کشیدیم. صبح ها با آب گرم دست و صورتمان را می شستیم و کنار اتش می نشستیم تا گرم شویم. از بس هوا سرد بود ، دو سه روزی نمی گذشت که لب ها و پشت انگشتان و دستانمان زخم می شد و ترک بر می داشت. روزها در رودخانه ، سنگ چین درست می کردیم تا حوضچه های پدید آوریم ، بر عمق آب بیافزاییم و شنا کنیم. وقتی از شنا کردن خسته می شدیم ، آسیاب درست می کردیم چندین ساعت در روز کنار رودخانه و چشمه سارها به تفریح و بازی مشغول بودیم. گاهی در میان گونها ، پشم گوسفندانی که بر شاخه های گون باقی مانده بود ، جمع آوری می کردیم. بعضی وقتها کتیرا جمع می کردیم. گاهی به هنگام درو و برداشت محصول ، « کوک فور» ها یا بلدرچین ها را تعقیب می کردیم تا در میان ساقه های گندم آنها را به چنگ آوریم. گاهی در غروب گونهای خشک را به آتش می کشیدیم ، با شعله ور شدن آتش ، به هیجان می آمدیم و شادی می کردیم.

وجب به وجب سبزکوه خاطره است.گاهی صدای نی چوپان ،لرلر میش ها  و صدای زنگوله های «دوبرون» (گوسفندان نر پیشرو گله) با آواز کتیراگیران  ، صدای سم اسبان و هلهله کودکان و عطر و رایحه خوش نسیمی ملایم درهم آمیخته می شدو صحنه ای زیبا و تابلویی بی نظیر پدید می آورد.شیرین ترین و شورانگیزترین خاطراتم را در پهنای باصفای همیشه سبز سبزکوه ، به حافظه ام سپرده ام که بی گمان همیشه ماندگار خواهد ماند.در طول تاریخ سبزکوه چراگاه اسبان سپاهیان آل بویه ، سلجوقیان و صفویان و شکارگاه پادشاهان و امیران آنها بوده است. امروزه بخشهایی از جنگل چهاراطاق و ارتفاعات سبزکوه در قالب دو منطقه حفاظت شده ، به خوبی مراقبت می شود. گویا قرار است این طبیعت بکر بطورکامل در اختیار سازمان محیط زیست قرار گیرد و از آن نگهداری شود. اگر این اتفاق بیفتد ، خدمتی بزرگ و گامی بلند در جهت حفظ این منطقه بسیار زیباست. .................ادامه دارد

دیدگاه‌ها   

 
0 # ا امير اسكندري 1392-07-28 19:29
سلام اي سرزمين بختياري
بلند اوازه در عرش و زميني
سلام اي قوم پر تاريخ و پر راز
سلام اي مردمان نغمه پرداز
خدا همواره يار بختياري
نباشد خوفش از هر بد گماني
سراسر ايل لر در هر زميني
ستايشگر به قوم بختياري
تمام مردمانش با صداقت
همه با غيرت مس شير و نوبر
ما يك طايفه هستيم در شهر نوراباد ممسني بنام علي مردان با دو برار ديگر علي مردان بنان ابول و حسين در دوران زنديه از بختياري به شيراز وممسني مهاجرت كرده ايم واكنون در سرزميني بنام شاهون سردسير يا ييلاق ودالون هم گرمسير ما است در 4 كيلومتري مركز شهر نوراباد زاد گاهمان است زندگي مي كنيم وبيشترمان در شهر نوراباد هستيم
كه بالغ بر پنج هزار نفر جمعيت داريم و عمدتا با فاميل احمدي واسكندري هستيم يك دوره هم نماينده فرستاديم به مجلس در ممسني اقاي دكتر علي احمدي را كه هم اكنون در مجمع تشخيص مصلحت نظام است و از نخبگان كشور وافتخار مي كنيم كه بختياري هستيم و به قول مولانا :
هركسي كو دور ماند از اصل خويش / باز جويد روزگار وصل خويش
پاسخ دادن
 
 
-1 # مجید 1393-07-12 22:17
لطفا نام نویسده خاطرات من را بنویسید

پاسخ: مدیر سایت نویسنده خاطرات
پاسخ دادن
 

نوشتن دیدگاه

* نمایش نظرات به منزله تائید آنها نمی‌باشد.
* مسئولیت نظر با کاربر می‌باشد.
* ایمیل فعال خود را وارد نمایید.
* در صورت امکان نام و شهرت خود را کامل وارد کنید.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

تازه‌های کتاب

 کتاب «نخستین جرعه از این جام» میزبانی و قهرمانی تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت های آسیا (۱۳۴۷-۱۹۶۸) را از زوایای سیاسی-اجتماعی و ورزشی با نگاهی تازه مورد کنکاش قرار داده است.
 شیمبار (شیم بار) جلگه گرمسیری شیمبار در شمال خوزستان واقع گردیده و تقریباً نزدیک به نقطه صفر مرزی بین استان خوزستان و چهار محال بختیاری قرار دارد. این منطقه گردشگری از توابع بخش چلو شهرستان اندیکا می باشد که در 45 کیلومتری شهر قلعه خواجه  و یکصد کیلومتری مسجدسلیمان و220 کیلومتری اهواز است.  
 «فراز و فرود ایل کیان ارثی با تاکید بر ظهور و سقوط محمدتقی خان بختیاری» عنوان کتابی است که توسط مصطفی علیزاده گل سفیدی به نگارش درآمده و آماده چاپ شده است. در این کتاب با استناد به منابع مختلف تاریخی به بررسی ایل کیان ارثی و روسای آن از دوره صفویه تا 50 سال پیش پرداخته و شامل 5 فصل به شرح ذیل است: