خاطرات(4)دوران دفاع مقدس

                                                                      خاطرات (4) دوران دفاع مقدس

انقلاب اسلامی مردم ایران در سایه رهبری حکیمانه و پیامبرگونه امام خمینی (ه) به پیروزی رسید.کمتر از 40 روز از پیروزی انقلاب نگذشته بود که به دستور امام دولت موقت موظف گردید برای تعیین نوع حکومت رفراندوم برگزار کند.حکومت مورد نظر مردم «جمهوری اسلامی» بود. تجربه ای کاملاً جدید با دو رکن و دو مشخصه  یعنی « اسلامیت» و « جمهوریت». دهها تشکل ، جمعیت ، سازمان ، اتحادیه ، حزب و گروه از لیبرالها و ملی گرایان گرفته تا چپ گرایان و کمونیستها که در بسیاری از شهرها دفتر و نمایندگی داشتند و آزادانه بولتن ، برشور و نشریه چاپ می کردند و توزیع می نمودند و میتینگ و جلسه و گردهمایی تشکیل می دادند ، تمام توان ، امکانات و نیروهای خود را به کار گرفتند که شاید مردم را منصرف کنند به جمهوری اسلامی رای مثبت ندهند. اما مردم با همه تبلیغاتی که به راه افتاده بود با اعتماد به امام خود به جمهوری اسلامی رای مثبت دادند. این حرکت مردمی در حقیقت اولین شکست گروهها ، احزاب و سازمانهای ناهمسو با امام و مردم بود. مجلس خبرگان جهت تدوین قانون اساسی با رای مردم تشکیل گردید. نمایندگان مجلس خبرگان پس از ماهها بحث و مذاکره و کار کارشناسی قانون اساسی را تنظیم و جهت برگزاری رفراندوم و اخذ نظر مردم پیشنهاد دادند. مردم نیز بار دیگر به قانون اساسی که در مدت کوتاهی پس از پیروزی انقلاب تدوین گردید و در نوع خود بی نظیر ، کامل و جامع بود ، رای دادند. در دهه های گذشته در کشوری که انقلاب یا کودتا می شد ، سالها می گذشت تا قانون اساسی تدوین گردد آنهم با دشواری ها و ایرادهای اساسی.آنچه در قانون اساسی برای بسیاری از کشورهایی که مدعی دموکراسی بودند ، جالب بود ، توجه قانون اساسی به حقوق اقلیتهای دینی وحق داشتن نماینده در مجلس شورای اسلامی بود. در بسیاری از کشورهای مدعی دموکراسی که جمعیت مسلمانان درصد قابل توجهی از جمعیت کشور آنان را تشکیل می دهد وبزرگترین اقلیت دینی در آن محسوب می شوند ، فاقد نماینده در مجالس یا پارلمانهای آن کشورها بودند. با تصویب قانون اساسی راه برای برگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی و ریاست جمهوری فراهم گردید. با رای مردم نمایندگان مجلس و رئیس جمهور انتخاب شدند.

 دنیای استکباری غرب به سرکردگی امریکا که تصور نمی کرد ، کشور ایران بتواند بدون حمایت خارجی به سرعت بر اوضاع کشور اشراف پیدا کند ، به شدت عصبانی بود. کشور ایران جزیره ثبات امریکا و ژاندارم وی در منطقه بود. کالاهای امریکایی بازار ایران را قبضه کرده بودند. نفت ایران در اختیار امریکا بود.ایران عملاً بوسیله مستشاران امریکا اداره می شد اما با وقوع انقلاب ، امریکا  همه این مزایا را از دست داد.
با دخالت و تحریک امریکا توطئه ها شروع گردید. برخی از اعضای دولت موقت که در راس آن مهندس بازرگان قرار داشت و خود را ملی گرا می نامیدند ،برای امریکا جاسوسی می کردند. گروههای تجزیه طلب در کردستان ، خوزستان ، بلوچستان ، ترکمن صحرا ، گوشه و کنار ایران را به اشوب کشیدند. احزاب چپ و راست همه امکانات خود را علیه انقلاب بسیج کردند حتی اعلام جنگ مسلحانه کردند. از رئیس جمهور و نخست وزیر گرفته تا مردم عادی کوچه و بازار ترور شدند. بطورکلی صدها نفر از مدیران ارشد انقلاب و هزاران نفر از مردم ترور شدند. عوامل بیگانه کودتاهای زیادی برای سرنگونی انقلاب طراحی کردند. سفارت امریکا در ایران به مرکز فرماندهی و سازماندهی فعالیتهای ضد انقلابی تبدیل گردید. هشیاری مردم و تدابیر حکیمانه امام راحل باعث گردید تا بسیاری از این اقدامات با شکست مواجه شوند و انقلاب با همه آسیبهایی که دید محفوظ بماند. سفارت امریکا بوسیله دانشجویان خط امام تسخیر گردید. با انتشار اسناد بدست آمده در سفارت ، ضربه مهلکی به حیثیت بین المللی امریکا وارد گردید.
دشمن در کنار توطئه های گوناگون خود. ترفند دیگری نیز بکار گرفت.
دیوانه ای به نام « صدام »که در راس حزب بحث ( حزبی که اهداف توسعه طلبانه و فاشیستی داشت ) قرار داشت، تحریک و تشویق گردید به کشور ما حمله کند. صدام حسین دیکتاتور عراق با بهره گیری از شرایط نابسامان بعداز انقلاب که هنوز شرایط انقلابى و  عوارض آن بر  فضاى ایران مستولى بوده و کشور  در شرایط آمادگى سیاسى ، اقتصادى و اجتماعى نبود، با برخورداری از حمایت کشورهای قدرتمند و منطقه و به بهانه ی اختلافهای مرزی ، بدون در نظر گرفتن قرارداد الجزایر و مقررات بین المللی به کشور ما حمله کرد.تصور صدام این بود که چون ارتش ایران بوسیله امریکایی ها تجهیز ، سازماندهی و اداره می شد و الان امریکایی ها در مقابل ایران قرار گرفته اند و از طرفی بسیاری از سران ارتش ایران به دلیل وابستگی به رژیم گذشته ، ایران را ترک کرده اند یا بازنشسته شدند ، ارتش ایران از هم پاشیده و فاقد سازمان ، نظم و انسجام لازم برای دفع هرگونه تهاجم خارجی است. از طرفی نیروی مردمی سپاه پاسداران در حال شکل گیری است و چون در مرحله عضوگیری ، سازماندهی و آموزش است ، از مهارت و تجربه کافی برای دفاع از کشور برخوردار نیست . فعالیتهای ضدانقلاب در گوشه و کنار کشور ، تحریم ایران بوسیله بساری از کشورها و پشتیبانی مالی ، نظامی و سیاسی بسیاری از کشورهای قدرتمند و منطقه از صدام ، زمان مناسبی برای حمله نظامی به ایران بود. وی در پشت تلویزیون ظاهر شد و در مقابل دیدگان جهانیان قرارداد الجزایر را پاره کرد و به ایران اعلام جنگ کرد.اگر چه از مدتها قبل جسته و گریخته صدام به خاک کشور ما تعرضاتی داشت اما در 31 شهریور 1359 از طریق هوا و زمین رسماً کشور ما را مورد تهاجم گسترده قرار داد و بخش هایی از خاک میهن اسلامی ما را اشغال کرد. صدام به زعم خودش قرار بود ظرف یک هفته کشور ما را تصرف و انقلاب اسلامی را نابود کند. اما ملت شریف ایران در سایه هدایت ها و رهبری حضرت امام خمینی (ره) وبا تکیه بر معتقدات وآموزه های دینی والهام از واقعه عاشورا  به دفاع از میهن اسلامی پرداختند. جنگ نزدیک به هشت سال طول کشید.جوانان سلحشور و غیرتمند ایران در 8 سال نبرد نابرابر ، حماسه های بی نظیر و ماندگاری را خلق کردند که نتیجه آن اخراج اشغالگر و سرکوب متجاوز و نمایش عزم ، اراده و اقتدار ملی ایرانیان بود. جوانان ایران اسلامی  که با پیروزی انقلاب اسلامی فرصتی گرانبها برای بازگشت به خویشتن و آموزه های ناب دینی بدست آوردند ، به دفاع از خاک کشور خود پرداختند. مهمترین عاملی که در ایستادگی جوانان رشید ایران در مقابل دشمن نقش آفرینی کرد ، روحیات « ایثارگرانه و شهادت طلبانه» بود. در حقیقت  یکی از ویژگیهای بارز و منحصر بفرد انقلاب اسلامی ، ترویج فرهنگ ایثار و شهادت بود. مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی ، 8 سال دفاع مقدس و  حماسه آفرینی رزمندگان اسلام  به خلق تفکر و فرهنگى غنى منجر شد ، که می توان از آن  به عنوان « فرهنگ مقاومت و پایدارى » یا « فرهنگ ایثار و شهادت » نام برد. این فرهنگ ناب که  شورانگيزترين حركت انقلابي و دینی جهان در دوران معاصر محسوب مي شود ، به واسطه ریشه و خاستگاه هاى تاریخى خود نوعى فرهنگ دینى و ملى است  که مى تواند  تمامیت ارضی و استقلال کشور را در هر دوره و زمانی تضمین کند.
این فرهنگ منحصر به فرد ، مهم ترین شاخصه اش خداباورى و خدامحوری است. در هشت سال دفاع مقدس ، رزمندگان اسلام  بر خلاف دیگر ارتش هاى جهان، در تمام لحظات و با همه وجود خدا را قبول داشتند و حس می کردند و برای جلب رضایت وی تلاش می کردند. برخلاف دیگر استراتژى هاى نظامى هدفشان تصرف سرزمین ، کشور و قدرت نمایی  نبود، بلکه هدف ، عمل به تکلیف الهی ، ادای وظیفه دینی و حفظ عزت اسلامی بوده است. در جنگ تحمیلی رزمندگان اسلام با تأسی به سیرة رسول اکرم(ص) و ائمه اطهار و به ویژه الهام از واقعه  عاشورا و امام حسین(ع) گوشه ای از تصویر واقعی حیات دینی و فرهنگ اسلامی را به نمایش گذاشتند. کلیدی ترین و مهمترین رکن فرهنگ پایداری ، مفهوم « شهادت » و افتخار به آن است. اجر ، ثواب و شیرینی شهادت ، عنصری پویا و ماندگار به نام « شهید» را خلق و جاودانه کرد. که هر رزمنده ای آرزوی نیل به آن می کرد و آن را بزرگترین فوز و رستگاری می دانست. اما شهادت کمال و نقطه پایان انسانهایی با ویژگی ها و فضایل خاص بود. در فرهنگ ایثار و شهادت ، افتخار شهادت ، نصیب هر کسی نمی شود. کسی به فیض عظمی شهادت نایل می شود. که خدا را بیشتر باور داشته باشد ، تقوای الهی پیشه کند ، زهد و ساده زیستی را بپذیرد ، مخلصترین باشد ، تعهدش بیشتر و مسئولیت پذیریش زبانزد باشد ، دلسوزی اش خیرخواهانه و عملش صادقانه باشد. خدمت به بندگان خدا سرلوحه کارهایش و نیاتش پاک و بی ریا  ، برای کار ، تلاش و سازندگی پیشگام و در حل امور مردم ساعی باشد، متواضع ، فروتن و دستگیر و یاری دهنده مستمندان و ضعیفان ، ظلم ستیز و ستم سوز باشد ، می کوشد در عبادت و ذکر خدا و خدمت به خلق خدا و در انجام نیکی ها و خوبی ها  گوی سبقت را از دیگران برباید. این روحیه و اخلاق پیامد و نتیجه آشکار انقلاب و 8سال دفاع مقدس بود ، که « تفکر بسیجی » نامیده می شود که توانست قوام انقلاب ، تمامیت ارضی و استقلال میهن ما را در پی داشته باشد، خطرات را از کشور دفع کند وعزت اسلامی را احیاء کند. این تفکر و فرهنگ امروز ضامن بقای انقلاب و کشور است.
بهترین عبارتی که می توان در باره جنگ تحمیلی بکار برد ، عبارت « دفاع مقدس» است.عبارت دفاع مقدس از یک سو بیانگر دفاعی بودن نقش کشور ما و مقاومت و پایداری  ملت ایران  در مقابل دشمن تا دندان مسلح و مورد حمایت قدرتهای بزرگ و از سوی دیگر تایید و تاکیدی بر  تجاوز گری دشمن و تحمیلی بودن جنگ مذکور دارد.
جنگ تحمیلی با همه خسارتها و آسیبهایی که به ما رساند ، در تاریخ پرسابقه ملت ایران واقعه ای عظیم و جاودانه به حساب می آید. در تاریخ معاصر کشور ما ، برای اولین بار است که کشور متجاوزی  به خاک میهن اسلامی ما حمله کرد اما نه تنها نتوانست بخشی از خاک کشور ما را از پیکره اصلی جدا یا تجزیه کند بلکه به شدت سرکوب و متحمل تلفات سنگینی شد. نبرد نابرابر ملت شریف ايران در برابر تجاوز همه جانبه دشمنان اسلام، در تاريخ افتخار آفريني مبارزات حق طلبانه،برگ زرینی از خود برجای گذاشت که برای همیشه در حافظه تاریخ جاودانه باقی خواهد ماند.تاریخ هیچگاه حماسه آفرینی جوانان رشید این مرزو بوم را که با تاسی از سیره وسنت معصومین علیهم السلام ، الهام از واقعه عاشورا ، پیروی از رهبری حکیمانه امام خمینی (ره) ، تکیه بر داشته های دینی و ملی ، با وجود تحریم های اقتصادی و سیاسی و در میان هزاران توطئه و دسیسه ای که قدرتهای استکباری طراحی و اجرا کردند ، شجاعانه با دشمن تا دندان مسلح جنگیدند. و از استقلال و تمامیت ارضی کشور دفاع کردند و اقتدار ، قدرت ، عزت و نبوغ خود را برای جهانیان به نمایش گذاشتند.
وقتی صدام شیپور جنگ را نواخت و قصد نابودی ما را کرد ، جوانان عاشق امام و انقلاب که انقلاب را بیشتر از جان شیرین خود دوست می داشتند ، داوطلبانه عازم میدانهای جنگ شدند و به نبرد با دشمن پرداختند. دشمنی که قرار بود ، ظرف یک هفته کشور ما را تسخیر کند ، پشت دروازه های خرمشهر زمین گیر شد. بعد از چند هفته مقاومت ، موفق شد خرمشهر را تصرف کند. بنی صدر رئیس جمهور بود ، فرماندهی کل قوا را نیز برعهده داشت ، اما این فرمانده بدتر از دشمن عمل می کرد ، اعتقادی به نیروی سپاه و مردم نداشت. وی که ساز بیگانه را می زد ، به بهانه های مختلف از دادن سلاح و مهمات به سپاه پاسداران و نیروهای مردمی خودداری می کرد. اگر مهمات و اسلحه در اختیار رزمندگان قرار می گرفت ونیروهای مستقر در خرمشهر پشتیبانی می شدند ، امکان اینکه خرمشهر به دست دشمن بیفتد ، بسیار ضعیف بود.
بنی صدر ، همراه با سازمان مجاهدین خلق که بین مردم به منافقین شهرت پیدا کرد ، مواضعی همسو اتخاذ کردند و در مقابل امام و مردم ایستادند ، نصایح امام راه به جایی نبرد ، بنی صدر از فرماندهی کل قوا عزل گردید ، به دنبال آن مجلس شورای اسلامی رای به عدم کفایت سیاسی بنی صدر داد. در نهایت بنی صدر توسط منافقین با ظاهری زنانه از کشور گریخت. با کنار رفتن بنی صدر بخشی از معضلات بر طرف گردید. رزمندگان اسلام در عملیاتی به نام « فرماندهی کل قوا» توانستند دشمن را از منطقه کارون و دارخوین عقب رانند. ، در عملیات « ثامن الائمه» حصر آبادان شکست. طی عملیات «طریق القدس» بستان آزاد گردید. در عملیات «فتح المبین» هزاران کیلومتر از خاک میهن اسلامی آزاد گردید. در نبرد «بیت المقدس» خرمشهر عزیز آزاد گردید و به آغوش میهن اسلامی بازگشت. صدام که تصور نمی کرد ، روزی ایرانیان بتوانند خرمشهر را آزاد کنند ، اعلام کرده بود اگر ایرانیان خرمشهر را فتح کردند ، کلید بصره را به آنها می دهم. بر خلاف انتظار صدام ، خرمشهر آزاد گردید ، تلفات سنگینی به ارتش عراق وارد گردید ، هزاران نفر از سربازان و افسران عراقی به اسارت درآمدند.در عملیات « رمضان» ضربات سختی به پیکر ارتش عراق وارد گردید.
کلاس اول دبیرستان بودم ، دو نفر از همکلاسی ها به جبهه اعزام شده بودند و در عملیات طریق القدس شرکت داشتند ، وقتی بازگشتند ، بچه های کلاس از آنان خواستند خاطرات خود را تعریف کنند. یک زنگ به نقل خاطره اختصاص یافت. شعور و شعف زیادی بین بچه ها ایجاد شد. چند روز بعد چند نفر از بچه ها عازم جبهه شدند. وقتی خرمشهر آزاد گردید ، جوانان بیشتری داوطلبانه به جبهه اعزام شدند. یکی از دوستانم در عملیات رمضان شرکت کرد وقتی خاطراتش را برایم تعریف کرد ، تصمیم گرفتم به جبهه اعزام شوم ، من تصمیم داشتم مدتها قبل به جبهه اعزام شوم ولی سنم اجازه نمی داد. روز23 شهریور سال 1361 با یک نقشه حساب شده بدون اطلاع خانواده به منطقه مسکونی شرکت گاز ، نزدیک «زازران» که سپاه پاسداران در آنجا مستقر بود ، رفتم بعد از نام نویسی به همراه جمعی دیگر آماده اعزام شده بودیم. چون هیکلی درشت داشتم ، کسی باور نمی کرد که  هنوز به سن قانونی اعزام به جبهه نرسیدم. خانواده ام از چند هفته پیش متوجه رفتار مشکوک من شده بودند ، آنها نیز که به دلیل سن و سال کم مخالف رفتن من به جبهه بودند ، در کمین من بودند و هر وقت با تاخیر به منزل می رفتم ، همه جا را دنبالم می گشتند. آن روز به یکی از دوستانم گفته بودم که امروز به جبهه اعزام می شوم. نیروهای داوطلب در حال سوار شدن به مینی بوسها بودند که مادرم و بردار خردسالم از راه رسیدند ، هر چه گریه ، اصرار و التماس کردند ، فایده نداشت ، از ترس اینکه مانع از رفتن به جبهه شوند ، از ماشین پیاده نشدم ، از همانجا در ماشین با آنها خداحافظی کردم ، ماشینها به طرف ایستگاه راه آهن حرکت کردند ، در ایستگاه راه آهن حدود ششصد نفر داوطلب مشغول سینه زنی و نوحه خوانی شدند ، فضای معنوی خاصی شکل گرفته . ساعت هفت بعد از ظهر سوار قطار شدیم ، مقصد اهواز بود. در قطار با چند نفر آشنا شدم ، البته همه رزمندگان به نظر کسانی بودند که انسان سالها آنها را می شناخت ، همه صمیمی و دوست داشتنی بودند. ساعت 7 بعداز ظهر فردا در ایستگاه راه آهن اهواز پیاده شدیم. منتظر ماندیم تا ما را به چند گروه تقسیم و هر گروه به یگان خاصی اعزام گردد. من در صف ایستاده بودم که چهره آشنایی نگاهم را متوجه خودش کرد. « مصطفی قدیری» یکی از فرماندهان دلاور سپاه بود ، خوشحال شدم به سمتش رفتم به گرمی با من احوالپرسی کرد. وی همان کسی بود که در مسجد محله به ما آموزش نظامی داده بود ، با دیدن وی بسیار خوشحال شدم. ایشان فرمانده گردان 9 جوادالائمه(ع) تیپ نجف اشرف بود. یک گروه از نیروهای داوطلب که من نیز در میان آنان بودم ، همراه ایشان روانه شدیم ، از پیچ استادیوم گذشتیم ، وارد دانشگاه شهید چمران که آن زمان « جندی شاپور» نامیده می شد و به دلیل انقلاب فرهنگی تعطیل بود ،شدیم. وارد ساختمان چهار پنج طبقه ای بتونی شدیم. این ساختمان مقر تیپ نجف اشرف در شهر اهواز بود. من به گروهانی پیوستم که برادر احمدی فرمانده آن بود. فرمانده دسته ما بردار نوری بود. اهل روستای نکوآباد و کارمند ذوب آهن بود ، مرد کاملی بود
چندین روز در این ساختمان مستقر بودیم ، صبحها در محوطه دانشگاه برنامه دو و نرمش اجرا می شد. یک شب روی تراست بتنی نشسته بودم ، صدای ناله و ضجه های شدیدی مرا متوجه خودش کرد. گمان کردم کسی فرزندش مرده است که اینچنین ناله و گریه می کند ، کنجکاو شدم ، ببینم چه خبر است. متوجه شدم که عده ای در طبقه فوقانی مشغول خواندن دعا هستند و این گریه و ناله ها مربوط به آنهاست. قبلاً در مراسم دعاهای زیادی شرکت کرده بودم اما حقیقتاً چنین صحنه هایی تاکنون ندیده بودم. جوانانی با سن و سال کم چنان گریه و ناله می کردند که گویی همه جرایم و معاصی دنیا را به نام آنان ثبت کرده بودند. بعدها در جبهه جوانانی را دیده بودم که در قبرهایی که کنده بودند ، ساعتها به گریه و زاری و استغفار و توبه مشغول بودند. وقتی به چهره هایشان نگاه می کردی ، معصومیت دیده می شد ، آخر در این سن و سال فرصت و موقعیت  انجام گناه برای آنها پیش نیامده بود. اما در طلب استغفار ، بخشش و توبه مانند مادر عزیز از دست داده گریه و شیون می کردند.
یک روز در ساختمان بی در و پیکر که تنها یک اسکلت بتونی بود ، قدم می زدم که ناگهان دوسه نفر آشنا دیدم که مشغول صحبت بودم ، آهسته به سمت کسی رفتم که پشت به من بود ، دست روی چشمانش گذاشتم ، گفت:کیستی؟ چیزی نگفتم باورش نمی شدم که من باشم. دستانم را برداشتم ، برگشت تا مرا دید خوشحال شد. « محمد آتش افزا» بود. دوست صمیمی من و بچه محل. ما بیشتر اوقات با هم بودیم. اما ناگهان غیبش زد ، هیچ کس نمی دانست کجا رفته است. تا اینکه آن روز وی را دیدم. محمد آن سال می رفت کلاس سوم تجربی ، پسر بسیار متدین ، بابصیرت ، آگاه و روشنی بود. وقتی با طرفدران بنی صدر به بحث و مناظره می پرداخت ، تحسینش می کردم که چقدر اطلاعات دارد و چه زیبا و منطقی در مباحث بر مخالف غلبه می کند. به زیبائی قرآن را با ترتیل می خواند. دانش آموز بسیار پرتلاش و با شخصیتی بود. خلاصه صحبتمان گل انداخت ، اگر چه در دو دسته بودیم ولی از آن روز همیشه با هم بودیم.
یک روز درگوشه ای نشسته بودم که بلندگو نام مرا را خواند ، برادرفلانی ملاقات دارد ، به درب ورودی مراجعه نماید. چند بار نام مرا خواند.حسابی مضطرب و نگران شده بودم که چه کسی به ملاقات من آمده ، نکند خانواده ام آمده اند مرا بازگردانند. پس از کنجکاوی و بررسی ها لازم چون کسی را ندیدم ، به درب مقر مراجعه کردم. پسر عمویم به همراه یکی از اقواممان که در اهواز ساکن بود، دیدم. بعد از سلام و احوال پرسی ، پسر عمویم گفت: مادرت سکته کرده و در بیمارستان بستری است ، من آمده ام ترا با خودم ببرم. من  مطمئن بودم این موضوع حقیقت ندارد ، خندیدم. با عصبانیت گفت مادرت سخت بیمار است در گوشه بیمارستان افتاده تو می خندی. نزد فرمانده رفت و همین سخنان را تکرار کرد. فرمانده اظهار داشت: ایشان می تواند برود مشکلی نیست. آن روز با اجازه فرمانده به خانه یکی از اقواممان رفتم. چند نفر مرا احاطه کردند شاید راضی شوم ، به خانه برگردم قبول نکردم. وقتی دیدند فایده ای ندارد. یکی از اقوام با موتور سیکلت مرا به مقر تیپ بازگرداند.
چند روز بعد سلاح و تجهیزات نظامی تحویل گرفتیم و برای اعزام به منطقه جنگی آماده شدیم. من و محمد نیز  که برای اولین بار  پوشیدن لباس رزم را بطور کامل تجربه می کردیم ، بسیار خوشحال بودیم.  ساختمان بتونی و دانشگاه (این ساختمان به کتابخانه تبدیل گردید) را به مقصد جاده خرمشهر ترک کردیم. غافل از اینکه چند سال بعد محمد دانشجوی همین دانشگاه می شود ، وی در رشته پزشکی دانشگاه شهیدچمران قبول گردید اما در سال دوم تحصیل در عملیات کربلای 4 پس از خلق حماسه ای بزرگ به درجه رفیع شهادت نایل گردید. در حال حاضر نام یکی از تالارهای دانشگاه شهید چمران به نام این شهید عزیز نامگذاری گردیده است.
نرسیده به خرمشهر اتوبوسهای گل آلود از جاده اصلی به سمت راست وارد یک جاده فرعی شدند ، در محوطه عمومی« پاسگاه زید» که چند کیلومتری با خط مقدم جنگ فاصله داشت ، پیاده و در چاردهایی که بوسیله یک خاک ریز محصور شده بود ، مستقر شدیم. بیشتر ساعات روز مشغول آماده سازی و آموزش های جنگی بودیم. گاهی شبها نیز رزم شبانه برگزار می شد. هدف فرماندهان این بود که ضمن کسب آمادگی های لازم در نیروها آنها را با شرایط و فضای جنگ آشنا کنند. 18 روز گذشت. بار دیگر دیگر اتوبوسهای گل الوده آمدند ، سوار شدیم. این بار مقصد دهلران بود. برای اینکه دشمن از نقل و انتقالها مطلع نشود ، این جابجایی شب انجام گرفت. در نزدیکی های دهلران اتوبوسها چراغ خاموش مسیر را طی کردند. آن طرف دهلران در دامنه های «کبیر کوه» در میان تپه ماهوارها دور از چشم دشمن مستقر شدیم. دهها چادر در چند نقطه برپا شده بود. هر نقطه به یگ گردان اختصاص داشت. این مکان به تیپ نجف اشرف که هنوز لشگر نشده بود ، اختصاص داده شده بود. نیروهای تیپ شامل نیروهای داوطلب کاشانی ، یزدی ، نجف آبادی ، لنجان سفلی و چهارمحال و بختیاری بودند. فرمانده تیپ چهره محبوب رزمندگان « احمد کاظمی» بود که بعد از جنگ به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب گردید و در یک سانحه به درجه رفیع شهادت نایل گردید.
نزدیک به یک ماه در این تپه ماهورها تمرینات و آموزشهای نظامی برقرار بود. نیروها برای عملیات جنگی آماده می شدند و برای عملیات نیز لحظه شماری می کردند.
کم کم زمان حمله نزدیک شد. همه چیز گواهی می داد که عملیات نزدیک است. فرمانده گردان رزمندگان را با اهداف عملیات و محوری که نیروهای تحت امرش باید عمل می کردند ، آشنا سخت. نیروهای عراقی در آغاز جنگ شهر دهلران را به تصرف در آورده بودند اما چون کبیرکوه مشرف بر شهر بود ، از ترس غافلگیر شدن ، شهر را تخلیه کردند. قبل از ترک شهر تا توانستند به شهر آسیب رسانده بودند. لودرها با بیل خود سقف بسیاری از مغازه ها و منازل را فرود آورده بودند. موسیان کاملاً تخریب شده بود. دشمن بر بلندی های مرزی مشرف بر دهلران ، موسیان و جاده ارتباطی دهلران و ایلام  تسلط داشت. تمام دشت و جاده در دید و تیررس وی بود. قرار بود دشمن به عقب رانده شود و ارتفاعات به تصرف رزمندگان در آید.
فرمانده تیپ ، فرمانده گردان ، فرمانده گروهان همه با سخنرانی هم رزمندگان را برای انجام عملیات آماده کردند هم روحیه بالای آنان را بیشتر تقویت کردند و از اهداف عملیات و نقشه و برنامه آن سخن می گفتند.
تاسوا و عاشورا سپری شد. یکی دو شب بعد ، شبانه نیروها  در اختفاء و آرامش کامل از مسیری را طی کردند در دره و شیاری در دو کیلومتری خط عراقی ها مستقر شدند تا فردا شب دشمن را مورد حمله قرار دهند. نیروها بدون سروصدا در این شیار مخفی شده بودند ، روز سپری شد. برای نماز مغرب آماده می شدیم. من و محمد وضو گرفته بودیم که بارش باران آغاز شد. کنار هم نشستیم و پتویی روی سرمان انداختیم تا خیس نشویم. ناگهان صداهایی ما را متوجه کرد ، برگشتیم دیدیم سیلی خروشان به طرف ما می آید با عجله چند اسلحه به همراه مقداری تجهیزات از جمله تجهیزات خودم برداشتم و از شیار بالا رفتم و از خطر سیل نجات پیدا کردیم. تعداد زیادی از سلاحها و مقدار زیادی از تجهیزات و وسایل و کفش و لباس بچه ها را آب برد.بسیاری نگران بودند که مبادا عملیات انجام نشود. سلاح ، تجهیزات ، وسایل و پوتین محمد را نیز سیل با خودش برد. هیچکس به اندازه محمد ناراحت نبود. می گفت نکند به این بهانه مرا از شرکت در عملیات محروم کنند. پاهای خودش را با باند و گاز پوشانده بود و اظهار می داشت حاضرم با همین وضعیت هر کجا که گفتند بروم. بعد از دقایقی  یک جفت کفش راحتی « رون» یا « چوتی» پیدا کرد و پوشید ، یک قبضه آرپی جی هفت نیز بدست گرفت و گفت من آماده ام هیچ چیزی هم کم ندارم.
وقتی بوی نان گرم همه جا پیچید ، بچه ها گفتند حمله حتمی است همه خوشحال شدند.شام رزمندگان نیز بر اثر سیل نابود گردید و ان نان گرم تنها شام ما بود. بچه ها برای حمله به مواضع عراقی ها آماده می شدند. محوری که باید عمل می کردیم ، در امتداد جاده اسفالته ای بود که از موسیان به عراق می رفت و به شهر ام القرنه ، کوت ، العماره و... متصل می شد. یک گروه از بچه های « قهدریجان» به فرماندهی برادر حشمت وظیفه داشتند ، کمین عراقی ها را بشکنند و راه برای عملیات هموار سازند. بچه های شناسایی قبلاً محل کمین عراقی ها را شناسایی کرده بودند . کمین در دامنه ی تپه ها بود شاید صد متر بالاتر از جاده ، ده بیست متری پایین تر از جاده نیز رودخانه بود ، بین جاده و رودخانه چند قلاده سگ بسته بودند که وقتی کسی را می دیدند ، شروع به پارس کردن می کردند. بچه های شیر تر از شیر قهدریجان ، هم سگ ها و هم نیروهایی عراقی را بدون اینکه مطلع شوند ، غافلگیر کرده و در نهایت سکوت کشتند. بچه ها به طرف خط عراقی ها حمله ور شدند. عراقی ها باور نمی کردند که بعد از آن بارش شدید باران و جاری شدن سیل نیروهای ایرانی حمله کنند. به همین خاطر در سنگرهای خود به خواب عمیق فرو رفته بودند. ، وقتی بچه به مواضع عراقی ها بسیار نزدیک شدند ، دستور آغاز حمله با رمز  « یا زینب» (س)  صادر شد، رزمندگان حماسه آفرین مواضع عراقی ها را مورد حمله گسترده قرار دادند ،در همان دقایق اولیه خط عراقی ها شکسته شد ، پیشروی رزمندگان اغاز گردید. در یک نقطه عراقی ها مقاومت کردند ، بچه ها پشت تپه ای موضع گرفته بودند ، گلوله خمپاره ای وسط بچه ها فرود آمد ، تعدادی از بچه ها شهید و مجروح شدند. اما هیچ چیز نمی توانست مانع از پیشروی رزمندگان گردد ، بچه مقاومت عراقی ها را درهم شکستند به پیش رفتند. من به همراه فرمانده گروهان چند متر جلوتر از بچه ها به پیش می رفتیم. الله اکبر می گفتم. در نقطه ای تیربار دشمن فعال بود ، فرمانده گروهان ، بردار فتحی آرپی جی زن و من که کمک ارپی جی زن بودم به سمت تیربار رفتیم ، با شلیک آرپی جی ، تیربار خاموش گردید. بچه ها همچنان به پیش می رفتند فردا که هوا روشن شده بود فرماندهان اظهار داشتند 6 کیلومتر بیشتر از آن چیزی که باید پیشروی می کردیم ، پیشروی کردید.
آن شب  با لباسهای خیس ، چند کیلومتر پیادروی کردیم و دویدیم با دشمن درگیر شدیم. من دو بار عضله پای چپم گرفت. با کمی نرمش و مالش دادن آن خوب شد. وقتی همه جا آرام شد ، نزدیکی های سحر ،باد سوزانی وزیدن گرفت. هر کس در گوشه ای پناه گرفت تا از سوز و سرما در امان بماند. من نیز گوشه ای تنها نشسته بودم ، دیدم کسی از دور می آید ، گفتم شاید عراقی باشد ، خواستم شلیک کنم ، گفتم نه شاید خودی باشد. ایست دادم. دیدم محمد پاسخ داد: فلانی شما چرا اینجا نشستید آیا می دانید چقدر مجروح داریم که به کمک ما نیاز دارند؟ گفتم پس امدادگران کجا هستند. گفت: امداد گر توی این شلوغی و تاریکی کجا پیدا می شود. من دارم برای مجروحان ، باند ، دارو ، غذا و آب جمع می کنم شما نیز بیا کمک کن. بدون اغراق از بین همه نیروهایی که در آنجا بودند ، تنها کسی که به فکر کمک به مجروحان افتاده بود ، محمد بود. همه فکر می کردند که اینکار را امدادگران انجام می دهند و آنها نباید مواضع خود را ترک کنند. آن شب محمد آرام و قرار نداشت  ، بعد از رزمی سخت ، خدمت به مجروحان را وظیفه خود می دانست.  وقتی کم کم داشت هوا روشن می شد ، پاک سازی سنگرها با جدیت بیشتری آغاز گردید..... ادامه دارد

 

 

نوشتن دیدگاه

* نمایش نظرات به منزله تائید آنها نمی‌باشد.
* مسئولیت نظر با کاربر می‌باشد.
* ایمیل فعال خود را وارد نمایید.
* در صورت امکان نام و شهرت خود را کامل وارد کنید.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

تازه‌های کتاب

 کتاب «نخستین جرعه از این جام» میزبانی و قهرمانی تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت های آسیا (۱۳۴۷-۱۹۶۸) را از زوایای سیاسی-اجتماعی و ورزشی با نگاهی تازه مورد کنکاش قرار داده است.
 شیمبار (شیم بار) جلگه گرمسیری شیمبار در شمال خوزستان واقع گردیده و تقریباً نزدیک به نقطه صفر مرزی بین استان خوزستان و چهار محال بختیاری قرار دارد. این منطقه گردشگری از توابع بخش چلو شهرستان اندیکا می باشد که در 45 کیلومتری شهر قلعه خواجه  و یکصد کیلومتری مسجدسلیمان و220 کیلومتری اهواز است.  
 «فراز و فرود ایل کیان ارثی با تاکید بر ظهور و سقوط محمدتقی خان بختیاری» عنوان کتابی است که توسط مصطفی علیزاده گل سفیدی به نگارش درآمده و آماده چاپ شده است. در این کتاب با استناد به منابع مختلف تاریخی به بررسی ایل کیان ارثی و روسای آن از دوره صفویه تا 50 سال پیش پرداخته و شامل 5 فصل به شرح ذیل است: