خاطرات(5)- دوران دفاع مقدس

خاطرات (5)-دوران دفاع مقدس

ادامه عملیات محرم

.... هوا کم کم روشن می شد و خورشید چهره تابان خود را از پشت کوه ها و تپه هایی که بچه ها دیشب از آنها عبور کرده بودند ،به نمایش گذاشت. رزمندگان مشغول سنگر سازی شدند یکی دو ساعت بعد توسط فرماندهان محل استقرار رزمندگان مشخص گردید. به اتفاق برادران فتحی و موسوی که اهل روستای « کارویه» بودند پانصد متر جلوتر از خط مقدم کنار جاده آسفالت بر روی تپه ای مستقر شدیم. خط مقدم و مواضع خودی هنوز سازمان درست و حسابی به خود نگرفته بود و بچه با منطقه آشنایی لازم را کسب نکرده بودند. هنگامی که به سنگر کمین می رفتیم یک دستگاه ریو که مملو از اسیران عراقی بود ، از خط مقدم عبور کرده و به طرف عراق می رفت و از ما نیز عبور کرد ، حیرت زده به ماشین و اسیران عراقی که متوجه اشتباه راننده شده بودند و به همین دلیل شادی می کردند ، نگاه می کردیم به خود آمدیم که اگر کمی تعلل کنیم به مواضع عراقی ها می رساند با داد و فریاد و تیراندازی خودرو را متوقف کردیم و راننده را متوجه اشتباهش کردم وقتی خودرو مسیر خود را تغییر داد سکوت و نگرانی بر اسیران عراقی سایه انداخت.رزمندگان در ارتفاعات مستقر بودند و کاملاً بر مواضع عراقی تسلط و اشراف داشتند ، قضیه کاملاً عکس شده بود. تمام مواضع ، خطوط ارتباطی و رفت و آمدهای عراقی ها به وضوح دیده می شد. تا غروب در سنگر کمین بودیم.

 

مواضع رزمندگان تثبیت و محل استقرار نیروها مشخص گردید یک گروه از رزمندگان چهارمحال و بختیاری نزد ما آمدند و گفتند شما باید به عقب بازگردید. 29 ساله بعد از عملیات محرم یعنی خردادماه سال 1390 در سفری به فارسان بطور اتفاقی دو نفر از رزمندگان آن زمان را ملاقات کردم. حاج داوود بابایی اهل فارسان که گاهی نوحه های گرم و زیبایی می خواند و مردانی نژاد که در این زمان فرماندار شهرستان فارسان است. از آن روزها صحبت شد و از اینکه یک بار دیگر خاطرات آن روزها را به یاد آورده بودیم ، بسیار خوشحال شدیم. ما سه نفر سنگر کمین را ترک کردیم پانصد متر عقب تر ، کنار جاده ، پشت تپه ای در سنگری کنار سنگر برادر نجفعلی کریمی معاون گردان مستقر شدیم. سنگر ما بعد از کمین اولین سنگر در خط مقدم بود. کمی آن طرف تر یک قبضه دوشیکا مستقر بود. این برادر کریمی اهل روستای « هویه» بود ، جوان بسیاری شجاع و دلاوری که حماسه های زیادی در میادین جنگ خلق کرد. بعدها شنیدم که به دلیل رشادت های فراوان موفق شد به زیارت حضرت امام (ره) برود. امام راحل در تقدیر از این رزمنده عاشورایی اگر اشتباه نکرده باشم ، جمله ای تاریخی فرمودند: « من بر دست و بازوی....» برادر کریمی بعدها پس از سالها حضور درپنجم اسفندماه سال شصت ودو در عمليات خيبر ـ جزيره مجنون ـ تركش به قلبش خورده بود و به شهادت رسيد. پسرش شش ماه بعد از شهادتش به دنيا آمد. با شب عملیات چهار پنج شبی در این نقطه بودیم. یک دستگاه تانک سمت چپ ما در سنگری پنهان شده بود ، این تانک غنیمتی گاهی اوقات گلوله ای به سمت مواضع عراقی ها شلیک می کرد. در پاسخ عراقی ها دهها گلوله توپ و خمپاره به طرف مواضع ما شلیک می کردند. بچه به شوخی می گفتند افغانی ها این خمپاره را ها کنترات برداشته اند. یک قبضه توپ 106 نیز در کنار سنگر ما بود. آن نیز یکی دو بار گلوله هایی به سمت استحکامات عراقی ها شلیک کرد. چند نفری از بچه ها شهید و مجروح شدند. برادر محمد علی توکلی کارمند ذوب آهن شهید شده بود اهل روستای گارماسه بود. معنویت و متانت خاصی در چهره اش موج می زد ، همیشه در حال ذکر و عبادت بود ، با قرآن انس عجیبی داشت. نماز شبش ترک نمی شد ، یکی دو بار خطاب به ایشان گفتم پیشانیت خاکی است ، به آرامی با دست پیشانی را پاک می کرد. وقتی در کنارش قرار می گرفتی ، احساس آرامش عجیبی به آدم دست می داد.آخر های شب ترکش خمپاره به سروصورتش اصابت کرد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به اوج ملکوت پرواز کرد. آقای قاسمی وی نیز کارمند بهداری بود به همین دلیل بچه ها دکتر خطابش می کردند ، اهل کرسگان و جولرستان بود ، معاون دسته بود. خیلی ساده و صمیمی و بسیار خوش اخلاق بود ، طبع شوخی داشت وقتی وارد می شد خوشحالی و نشاط را با خود می آورد. بسیار دوست داشتنی بود. وی نیز در شب دوم عملیات با اثر اصابت ترکش به سر و صورتش به درجه رفیع شهادت نائل گشت. خدایشان رحمت کند. شب عملیات در پشت تپه ای بچه ها به دلیل مقاومت عراقی ها تجمع کرده بودند ، گلوله توپی وسط جمع ما فرود آمد ، تعدادی از بچه ها شهید و عده ای نیز زخمی شدند. فرمانده و معاون گروهانی که از رزمندگان چهارمحال و بختیاری تشکیل شده بود نیز زخمی شدند. شب حمله صحنه دلخراشی دیدم. گویا برادر صلواتی که اهل گز و برخوار بود ، بر اثر اصابت ترکش پایش از ناحیه ران قطع شده بود و بنده خدا از درد به خود می پیچید و ناله می کرد. در همه محورها عملیات با موفقیت انجام شده بود ، قرار بود مرحله سوم عملیات با هدف تصرف چندین ارتفاع و تپه ماهور انجام گیرد تا عراقی ها بطور کامل از ارتفاعات به دشت رانده شوند. شصت نفر نیرو که من نیز جزو آنان بودم مامور این کار شدند ، فرمانده ما نیز برادر حسینی اهل « هفشجان» بود. برای انجام عملیات حرکت کردیم تا به نزدیکی خط عراقی ها رسیدم. رزمندگان جان برکف در نهایت سکوت و با عزم و صلابتی راسخ و با گام هایی استوار به طرف مواضع عراقی ها حرکت کردند. هر لحظه انتظار بود که درگیری شدیدی رخ دهد اما بدون درگیری به سنگرهای عراقی ها رسیدیم. متوجه شدیم چون عراقی انجام عملیات را در این نقطه حتمی و اجنتاب ناپذیر می دانستند قبل از ما مواضع خود را با شتاب ترک کرده و بسیاری از مهمات و وسایل خود را جا گذاشته بودند. حتی بعضی از هم قطاران خود را در حالی که خواب بودند ، رها کرده رفتند، با احتیاط کامل پاک سازی سنگرها شروع شد. چهار پنج نفر عراقی که در خواب بودند ، از خواب بیدار کردیم و در حالی که باورشان نمی شد ، اسیر شده بودند ، مات و مبهوت به التماس افتادند ، نام یکی از آنها « رجاء کاظم محمد» بود ، اظهار می داشت که شیعه مذهب است و از صدام اعلام انزجار و تنفر می کرد. پاک سازی سنگر ها تمام شد ، بر روی تپه های کم ارتفاعی که آخرین ارتفاع بودند و بعد از آنها دشت آغاز می شد ، مستقر به ساختن سنگر و تحکیم مواضع خود مشغول شدیم. فکر کنم نزدیک به ده شب در این تپه ها مستقر بودیم. یک دو بار با محمد آتش افزا در سنگرهای عراقی که مملو از مهمات بود ، به گشت و گذار پرداختیم. برای تفریح و سرگرمی تعداد زیادی نارنجک منفجر کرده و چندین خشاب تیر خالی کردیم. در حالی که حتی یک تیر و فشنگ برای ما اهمیت داشت ، باورمان نمی شد این همه مهمات رها شده و باور کردیم که چقدر از نظر تسلیحاتی صدام حمایت می شود. مواضع عراقی ها از دور در دشت دیده می شد ، کاملاً معلوم بود که در حال ساخت مواضع و استحکامات جدید هستند. فضای بسیار گرم و صمیمی در جبهه حاکم بود. همیشه صحبت از معنویت بود. چهار پنج روزی روال عادی بود ، اما یک روز برای بچه ها آب و غذا نرسید این وضعیت دو سه روز دیگر ادامه پیدا کرد. ذخیره غذایی اندک بچه ها داشت تمام می شد. فرمانده بچه ها را جمع کرد و در باره اوضاع پیش آمده صحبت کرد که چه باید کرد؟ چند نفر از رزمندگان قاطعانه اظهار داشتند ما حاضریم ریشه گیاهان و علف های وحشی را بخوریم اما مواضع خود را ترک نکنیم و در هر شرایطی به دفاع از میهنمان می پردازیم. نهایتاً قرار شد یکی از بچه ها برای پیگیری موضوع به پشت جبهه برگردد. حدود ده شبانه روز در این منطقه بودیم. یک روز نیروهایی از تیپ امام حسین (ع) آمدند در منطقه مستقر شدند و ما به عقب بازگشتیم ، در تاریخ 29/8/1361 پایانی گرفتیم و به اتفاق دیگر رزمندگان با چند دستگاه اتوبوس به اصفهان بازگشتیم. وقتی به خانه آمدم ، مادرم گفت : پدرت برای دیدن تو به جبهه رفته. ماجرا از این قرار بود شبی که تعدادی از بچه ها زخمی شده بودند ، چند نفر از مجروحان از بچه های استان چهارمحال و بختیاری بودند ، یکی از آنها از خویشاوندان محمد آتش افزا بود. پدر محمد به عیادت وی رفت. آن برادر مجروح از حضور ما در عملیات خبر داد و اظهار داشت که رزمندگان در شب عملیات پیشروی زیادی کردند ، ما مجروح شدیم به عقب بازگشتیم ولی گویا از رزمندگانی که به خطوط عراقی ها حمله برده و پیشروی کرده بودند ، اخباری نرسید. این موضوع باعث نگرانی شدید خانواده ها شد و پدر من عازم دهلران شد. هنگامی که به دهلران رسید ، با خبر گردید ما ترخیص شده به اصفهان بازگشتیم. به اندازه ای تحت تاثیر فضای جبهه قرار گرفته بودم که ناخودآگاه تا چند روز بلوزی که در جبهه بر تن می کردم می پوشیدم با همان بلوز به مدرسه و کلاس رفتم. ....................ادامه دارد.

نوشتن دیدگاه

* نمایش نظرات به منزله تائید آنها نمی‌باشد.
* مسئولیت نظر با کاربر می‌باشد.
* ایمیل فعال خود را وارد نمایید.
* در صورت امکان نام و شهرت خود را کامل وارد کنید.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

تازه‌های کتاب

 کتاب «نخستین جرعه از این جام» میزبانی و قهرمانی تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت های آسیا (۱۳۴۷-۱۹۶۸) را از زوایای سیاسی-اجتماعی و ورزشی با نگاهی تازه مورد کنکاش قرار داده است.
 شیمبار (شیم بار) جلگه گرمسیری شیمبار در شمال خوزستان واقع گردیده و تقریباً نزدیک به نقطه صفر مرزی بین استان خوزستان و چهار محال بختیاری قرار دارد. این منطقه گردشگری از توابع بخش چلو شهرستان اندیکا می باشد که در 45 کیلومتری شهر قلعه خواجه  و یکصد کیلومتری مسجدسلیمان و220 کیلومتری اهواز است.  
 «فراز و فرود ایل کیان ارثی با تاکید بر ظهور و سقوط محمدتقی خان بختیاری» عنوان کتابی است که توسط مصطفی علیزاده گل سفیدی به نگارش درآمده و آماده چاپ شده است. در این کتاب با استناد به منابع مختلف تاریخی به بررسی ایل کیان ارثی و روسای آن از دوره صفویه تا 50 سال پیش پرداخته و شامل 5 فصل به شرح ذیل است: