آیا افول و انحطاط تمدن غرب نزدیک است؟

مقدمه
وقتی صحبت از تمدن غرب و مدرنیته می شود,منظور تمدنی است که بر پایه اومانیسم,سکولاریسم و ماتریالیسم و به لحاظ معرفت شناختی«پوزیتیویسم»بنیان نهاده شده است.برهمین اساس سوسیالیسم,کاپیتالیسم و لیبرالیسم هر سه پاره و شاخه ای از جریان تمدن غرب و به نوعی در زمرة «مظاهر غرب» به حساب می آیند که در حوزه تمدتی غرب قد علم کرده و هر یک وجهی از تفکر و فرهنگ غرب را در خود متجلی ساخته اند.اندیشه افول و انحطاط تمدن غرب به ویژه در قرن نوزدهم و بیستم در بین فیلسوفان تاریخ بیش از سایرین مورد توجه قرار گرفت.اشخاصی چون«هگل، نيچه،مارکس، اشپنگلر، سورکین، توین بی، یاسپرس و...» از این دسته هستند. آن چه که «افول و انحطاط غرب» نامیده می شود ,پایان فرايند تاريخ سياسي,علمي و فكري اروپا، اتحاد جماهير شوروي و ايالت متحده می باشد كه بر بنيان تفكرات مدرنيستها و بر اساس متد علمي و تجربي استوار گرديده است و آن را باید پيامد منطقي و ضروري مرگ مدرنيسم تلقی کرد.

• اسوالد اشپنگلر

 اسوالد اشپنگلر (1880-1936)( o. Spengler) مورخ و فیلسوف آلمانی بیش از دیگران بر نظریه انحطاط تمدن غرب تاکید ورزید. وی معتقد بود که جوامع مانند انسان‌ها داراى يک دوره کودکي، جواني، بلوغ و پيرى هستند، متولد مى‌شوند، به‌سرعت رشد مى‌يابند به بلوغ مى‌رسند (که اين مرحله را عصر طلائى ناميده است)، کاهش مى‌يابند و مى‌ميرند.
اشپنگلر معتقد است که تمدن‌هاى غربى در مرحله نقصان هستند و هيچ‌کارى براى متوقف کردن اين مراحل حتمي، نمى‌توان کرد و در اين چرخه، سرنوشت رو به نابودى تمدن لذت‌گرائي (Hedonistc) غرب حتمى است.
اسوالد اشپنگلر هر دورة تاریخی را یک هزار سال می شناسد که پس از این مدت با مرگ محتوم از بین می رود و هر یک از ادوار را نیز به دو مرحلة «فرهنگ و تمدن»، تقسیم می نماید و از آنجا که «تمدن» را در مرحلة دوم از حیات یک دوره می شناسد، ظهور تمام قد تمدن را زنگ مرگ هر دوره به حساب می آورد. چنان که دربارة تاریخ غرب می نویسد:« ملل مغرب زمین که فرهنگ مخصوص آن ها از قرن دهم میلادی شروع گشته و از قرن نوزدهم وارد مرحلة تمدن شده هم اکنون از بعضی جهات به اوج خود رسیده و در بعضی نقاط آن سرزمین آثار فرسودگی نمایان شده و تقریباً در سایر نقاط (اروپا و امریکا) و در جمیع رشته های حیاتی آن دورة انحطاط آغاز شده و ملل مغرب زمین هم با همة عظمت و جلال و ابهتی که چشم جهانیان را خیره ساخته به دنبال رومیان و چینیان خواهد رفت.»
اشپنگلر فرهنگ غرب را در فاز پاياني خود يعني در مرحله پيري و زوال مي‌پنداشت. به نظر او سياست و به معناي خاص دموکراسي، بدل و جانشيني موقتي است براي وضعيت جنگ. درنظر او تمدن محصول بحران مداوم اجتماعي است. اشپنگلر منبع اصلي افول فرهنگي , تمدن غرب را در وجود «شهر بزرگ» (Mega Polis) يا شهر جهاني مي‌بيند. جامعه‌ ساکن شهر عظيم يک اجتماع نيست، بلکه «توده» است که در گونه‌اي زندگي کوچ‌نشينانه و انگلي، تهي از گذشته يا آينده، به سر مي‌برد. در کتاب فلسفه سياست مي‌نويسد که در انتهاي مسير حيات هر فرهنگ بزرگ، هيكل سنگي عظيم «شهر جهاني» بر پا مي‌شود. مردم آن فرهنگ كه نيروي مردانگي‌شان دست پروردة زمينها و دشت‌ها و مزارع وطن بود، در چنگال جانوري كه خودشان آفريده اند (شهرها) گرفتار شده و مانند بنده‌اي مطيع آن گشته‌اند….توده‌هاي كرايه نشين و انبوهي كه فقط به تخت‌خوابي قانع‌اند، در دريايي از مستغلات غرقند.
اشپنگلر در فلسفه سياست مي نويسد: «حس قدرت طلبي كه در زير لفافه دموكراسي به فعاليت مشغول است شاهكار خود را به چنان خوبي انجام داده كه حتي وقتي مردم را به شديدترين وضعي به بردگي مي كشد، اينان به قدري اغفال شده اند كه تصورمي‌كنند معني آزادي همين است و هر چه طوق اسارت تنگ‌تر مي شود به نظر مردم چنين جلو مي‌كند كه دايره آزادي وسيع‌تر شده است…. همه با رضا و رغبت، بلكه با ذوق و شوق و جوش و خروش به ساز عده معدودي قدرت‌طلب بي‌باك مي‌رقصند. آزادي‌خواهان طبقه متوسط مغرور و خشنودند كه مطبوعات آزاد شده و سانسور از ميان رفته است. غافل از اينكه ديكتاتور مطبوعات يا آن چند نفري كه تمام روزنامه‌ها و مجلات را به ضرب پول در اختيار خود در آورده‌اند اسيران خود، يعني خوانندگان را زير تازيانه‌هاي سرمقاله‌ها و تلگراف‌ها و عكس‌ها و تصويرها به هر طرف كه بخواهند سوق‌مي‌دهند.»
اشپنگلر اولين نشانه‌هاي تهي شدن دروني يك تمدن، تهي شدن آن از هستة اوليه و پايدار اجتماعي و كانون خانواده می داند و مي‌گويد ادامه روابط خوني جزو وظايف مردم متمدن محسوب نمي‌شود. علت اين نازايي و قطع نسل اين نيست كه داشتن اولاد امكان‌پذير نيست، بلكه علت اصلي اين است كه هوش و ذكاوت وقتي به منتها درجة شدت رسيد، ديگر براي وجود اولاد دليلي نمي‌بيند… در چنين وضعيتي، مردان نسبت به زنان نظر ديگري اتخاذ مي¬كنند. يعني بر خلاف دهقانان و كشاورزان كه مي‌خواستند براي اولاد آينده خود مادري بيابند، مردان متمدن در فكر اين هستند كه براي زندگاني خود «رفيقي» پيدا كنند. در ميان اقوام بدوي و كشاورزان، وجود زن براي مادري است. تمام آمال و آرزوهايي كه از اوان كودكي در قلب او جاي گرفته، در همان يك كلمة «مادر» جمع شده است. اما در بحبوحة تمدن، زن به صورت موجودي جديد در مي‌آيد؛ «رفيقه»، «خانم قهرمان داستان‌هاي عشقي و ادبي»، «عاشق آزادي كامل». در اين صورت مراسم ازدواج تقدس خود را از دست مي‌دهد و به مراسمي مبتذل تبديل مي‌شود… اما دلايلي كه بر ضد بچه‌داري اقامه مي‌كنند همه در يك رديف است، آن خانمي كه بايد هر فصلي را در تفريحگاه‌هاي مخصوص همان فصل بگذراند، يا آن كه مي‌ترسد پس از زائيدن عاشقش از او دست بكشد و چه آن خانم آزادي طلب كه مي‌خواهد متعلق به خودش باشد و زير هيچ باري نرود. همة اين زنها متعلق به خودشان و همه هم بي‌ثمر و ابترند… «شهر بزرگ» كسي را كه اولاد بسيار داشته باشد، وسيلة خوبي براي به سخره گرفتن مي‌داند.
اشپنگلر، در کتاب« سال‌هاي تصميم» ترس از واقعيت را مبناي روي آوري به راسيوناليسم و رومانتيسم مي‌داند. در نظر او انسان از اتفاقات هراسان است اما متوجه اين ترس نيست و يا نمي‌تواند آن را به درستي تفسير کند. اين گونه ضعف روحي خاصه مردم آخرين مراحل تمدن‌هاي عالي است که در شهرها جمع‌مي‌شوند و از زندگي دهقاني فاصله مي‌گيرند و ديگر نمي‌توانند گذشت زمان و مرگ را همچون انسان روستايي درک کنند. انسان امروز بيش از اندازه به فکر ديروز و فرداست و سير تاريخ که در اکنون جاري است را نمي‌بيند. زمان و مکاني که انسان بسيار بسيار کوچک و ناتوان بي هيچ چون و چرايي در نقطه‌اي معين از آن متولد مي‌شود. انسان کوچک به دنبال فراموشي است و از سير تاريخ به گوشه‌گيري و تنهايي فرار مي‌کند و در نظام‌هاي عقلي و احساسي خود پناه مي‌گيرد که کوچکترين ارتباطي به عالم واقع ندارد. به جهان عقيده و ايمان سرمي‌سپارد و در ميان اميدها، آرزوها و خوش‌بيني پر از وحشت و جبن فرو‌مي‌رود.
آنکه در شب تاريک يا در تنهايي جنگل آواز مي‌خواند به يقين از شدت ترس آواز مي‌خواند و اين آوازه‌خواني نشانه هول و هراس اوست. امروز خوش‌بيني مردم نتيجه همين ترس و بزدلي شهرنشينان است. اينان تصورات واهي خود را در باب آينده مسلم مي‌انگارند. اما تاريخ اعتنايي به آرزوها ندارد. دنياي پر ارزش بچه‌ها، جهان پر از صلح بزرگ‌ها و بهشت برين کارگرها همه در رديف همين تصورات واهي‌اند.
اشپنگلر معتقد بود که ما هنوز در عصر راسيوناليسم يعني عصر پيروي از مذهب اصالت عقل محض هستيم. عصري که از قرن هجدهم شروع شد و در قرن بيستم خاتمه خواهد يافت. ما آفريده اين مذهبيم چرا که راسيوناليسم و عقل زبانزد همه ماست. اما اين عقل عوارضي در پي دارد. عوارض راسيوناليسم همان کبر و غرور عقل‌هاي روشفکران است که آنان را از وضع طبيعي خود جداکرده است. روشنفکراني که افکار پرشور و احساسات گرم گذشتگان را به تحقير مي‌نگرند. به اين ترتيب هول و هراس را که هر موجود زنده‌اي در برابر عالم واقع دارد به وسيله غرور و نخوت از ميان مي‌برند. غرور و نخوتي که از خصيصه‌هاي عقل همه چيز دان است. اين بلندپروازي عقل از سر جهل به مسائل زندگي است.

• آرنولد توین بی

آرنولد توین بی (1975ـ1889) مورخ انگلیسی در اثر پرحجم دوازده جلدی خود با نام «بررسی تاریخ» تلاش کرد تا مراحل شکل‌گيري، رشد، فروپاشي و سقوط تمدن‌ها را تحليل کند. وی نیز مانند اشپنگلر از بازگشت ادوار سخن می گوید. توسعه جوامع را چرخشى مى‌داند و معتقد است که هر تمدنى متولد مى‌شود، رشد مى‌کند، پير مى‌شود و سرانجام مى‌ميرد. توین بی عقیده داشت که همة نشانه های شکستگی تمدن غربی را از آخرین سال های قرن 17 میلادی مشاهده کرده است. از جامعة کنونی غربی با صفت «سابقاً مسیحی» یا مردمی که زمانی مسیحی بودند و از انسان غربی با عنوان «انسان بعد از مسیحیت» یاد می کند. توین بی با گفت وگو از «بحران عمیق» و از دست رفتن اصول اخلاقی در غرب از «زمان مصائب» یاد می کند و می گوید: «این بحران را می توان با یک رنسانس دینی معالجه نمود... ما می توانیم و باید دعا کنیم که خداوند مهلتی را که برای اجرای حکم مرگ جامعه به ما داده تمدید نماید و چنان که با روحی تائب و دلی شکسته به درگاه او روی آوریم اجابت می کند. »
توین بی، مشیت و الهام ربانی را در سیر تاریخ جاری می داند و از آن به عنوان «نقشة الهی» یاد می کند که در آن بشر تنها در محدوده ای از آزادی و اختیار عمل برخوردار است. و این اختیار عمل هم شامل جملة انسان ها نمی شود بلکه، سازندگان تاریخ، «شخصیت های خلاق» یا نوابغ و ابرمردهای ممتازند.به نظر توین بی می شود جلوی انحطاط را گرفت. یعنی جامعه را می شود نو به نو کرد و نگذاشت به انحطاط کشیده شود. به همین جهت، پس از مشاهدة سیر رو به انحطاط و سقوط غرب، راه نجات و اصلاح مسیر را در عروج به سوی خدا و رنسانس دینی و رجعت به دینداری معرفی کرد.توین بی معتقد است لازم نیست تمدن غرب مسیحیت را احیا کند تا از تهدیدات خلاص گردد بلکه او می تواند با پیوستن به «ادیان والا» چون مسیحیت، اسلام، هندوئیسم و بودیسم و حذف عناصر فانی آن ها و مهم تر از همه، حذف نابردباری دربارة سایر ادیان و خلاص شدن از چنگ این ادعا که تمام حقیقت تنها در تصرف ایشان است با هم متحد شوند و آنگاه حاکمیت مجدد معنویت و دین را به وجود آورند و خود را نجات بخشند
توين‌بي با بي‌پايه دانستن تفاسيیر جبرگرايي در افول و سقوط تمدنها , دليل اصلي افول و سقوط تمدن‌ها  را از بين رفتن قوه‌ خلاقيت می داند.وي دليل و كيفيت زوال و سقوط تمدن‌ها را در سه چيز خلاصه مي‌كند:
1. از بين رفتن قوه خلاقيت در اقليت خلاق و تبديل شدن به اقليت حاكم؛
2. پاسخ و واكنش اكثريت جامعه به روي‌داد مزبور كه عقب‌نشيني و فقدان هم‌كاري و اتحاد با اقليت حاكم است؛
3. فقدان وحدت اجتماعي در مجموع پيكره‌ اجتماع‌ كه نتيجه دو روي‌داد بالاست.
 
توین بی در پاسخ این پرسش که چرا قوه‌ خلاقيت از بين مي‌رود ؟ به موضوع « تاوان خلاقيت» اشاره می کند که منظور از آن ركود و رخوتي است كه پس از يك عمل خلاق يا دوره‌اي از خلاقيت بر روح فرد يا جامعه‌ خلاق چيره مي‌شود و او را مستعد مي‌سازد تا استراحت كند يا از فعاليت دست بردارد. توين‌بي اين مطلب را تحت سه عنوان توضيح مي‌دهد:
الف) خويشتن‌پرستي ناپايدار: به باور توين‌بي، تاريخ نشان دهنده اين نكته است كه جامعه يا گروهي كه در يك آوردگاه پيروز شده‌اند، به ندرت پيش آمده كه در آوردگاه‌هاي بعدي هم سربلند و پيروز باشند؛ زيرا غالباً پس از پيروزي به تنبلي و استراحت روي آورده، پويايي خود را از دست مي‌دهند.
ب) پرستش نهاد بي‌دوام و كوتاه‌مدت: توين‌بي از جامعه‌ يونان ياد مي‌كند كه به دولت شهر آتن‌ ‌كه حكم مؤسسه را داشت‌، ‌همانند بت احترام مي‌كردند و در اين مورد راه افراط را پيش گرفتند و بعدها دامي براي خود آنان در مقابل روميان گرديد و سرانجام به سقوط آنان انجاميد.
ج) پرستش فن بي‌دوام: توين‌بي معتقد است، جامعه‌اي كه در يك مورد در مراحل اوليه صنعت موفقيت يافته، در مرحله‌ بعدي، پيش‌رفتش كند مي‌شود و جوامع ديگر از آن پيشي مي‌گيرند. مطالعه‌ فن‌آوري جنگ نشان مي‌دهد كه مخترعان يك فن‌آوري جديد جنگي دچار غفلت و غرور مي‌شوند و‌‌ به همان چيزي كه به دست مي‌آورند، بسنده مي‌كنند و در صدد تكميل و به روز كردن ساخته‌ خود برنمي‌آيند و اين به دشمنان آنان فرصت مي‌دهد تا در ابداع و ابتكارات نو و روزآمد، از آنان پيشي بگيرند.
2) ناتواناي در ساخت نهاد‌هاي نو و هم‌سو با نيروهاي جديد
  از ديد توين‌بي، در يك حالت ايده‌آل، هر نيروي اجتماعي جديدي كه از طرف اقليت خلاق براي فعاليت و سازندگي هزينه مي‌شود بايد مؤسسات مناسب و هم‌سو با خود به وجود بياورد تا به وسيله آنها كاركرد بهتر داشته و نتيجه بگيرد. اما در عمل، اقليت خلاق از همان مؤسسات كهنه كه براي منظور ديگري خلق شده‌اند، سود مي‌برد و با آنها به فعاليت مي‌پردازند. در حالي‌كه اين مؤسسات كهنه براي تحقق اهداف نيروهاي جديد جامعه، كارا  و مناسب نيستند و خود را با وضعيت جديد نمي‌توانند وفق دهند و در جهت تحقق اهداف نيروهاي جديد عمل كنند.
توین بی می گوید مرگ و نابودي تمدن در اثر خودكشي است. اگر تمدني نتواند از عهده‌ حل تضادهايش برآيد و پاسخ هاي مناسب و روزآمد به آنها بدهد، محتوم به شكست است. ما موجودات انساني،‌ موهبت انتخاب داريم و نمي‌توانيم مسئوليت اعمال خود را به گردن خدا،‌ طبيعت يا سرنوشت بيندازيم. سرنوشت ما در دست خود ماست. روند رشد تمدن ها ذاتاً با مخاطره همراه است. رهبری خلّاق جامعه ناگزیر می شود برای کشاندن توده های متزلزل به مشق اجتماعی [آموزش های اجتماعی جهت دار و هدف مند] متوسل شود و اگر این منبع الهام رهبران خلّاق با شکست مواجه شود، ابزار ماشینی شان علیه خود آنان به کار می افتد. پس ناگزیرم دلیل ناکامی خلاقیت را جست و جو کنم که من آن را به انحراف از معنویت نسبت می دهم. به نظر می رسد ما انسان ها پس از کسب دستاورد های بزرگ، مستعد می شویم تا از معنویت منحرف شویم چون مجبور نیستیم در برابر این انحراف، تسلیم شویم، از این رو خودمان مسئول نتایج آن شمرده می شویم. گویی موفقیت، ما را تنبل یا از خود راضی کرده است..

• کارل یاسپرس

کارل تئودور یاسپرس (۱۸۸۳ - ۱۹۶۹)، روان‌پزشک و فیلسوف اگزیستانسیالیست آلمانی بود که وی نیز از طرفداران نظریه سقوط تمدن ها بود که عقیده داشت جامعه صنعتی امروز که هدفش تامین سطح معینی از رفاه برای اکثریت هرچه بیشتر مردم است برای شخصیت انسانی خطرناک است. او از خداوند به عنوان وجود متعالی نام می‌برد و نقصان معرفت و محدودیت قدرت انسان را دلیل وجود ناشناس غیر قابل شناخت هستی فرض می‌کند
در باره ظهور و سقوط اروپا چنین می نویسد: «در پايان قرن نوزدهم چنين مي‌نمود كه اروپا بر تمام دنيا فرامانروائي خواهد كرد، گمان مي‌رفت كه اين فرمان روائي به مرحلة ثبات رسيده است. و رخنه بردار نيست و بظاهر اين سخن هگل تأييد شده بود: «اروپائيان با كشتي دور دنيا گشته‌اند و دنيا براي آنان گرد است. آن چه زير فرمان آنان نيامده است، يا چنان ارجي ندارد كه به خاطرش تحمل رنج كنند و يا بي ترديد زير فرمانشان قرار خواهد گرفت...از آن زمان چه دگرگونيها روي داده است! دنيا با پذيرفتن فنون اروپا و مليت گرائي اروپا، اروپائي شده است و هر دو اينها را با كمال موفقيت عليه اروپا بكار مي‌برد. اروپا، به عنوان اروپاي قديم، ديگر فرمانرواي جهان نيست، بلكه عقب نشسته و تحت الشعاع آمريكا و روسيه قرار گرفته است و سرنوشتش در دست سياست آنهاست... روح و معناي اروپا، آمريكا و روسيه را فرا گرفته است، ولي اينها اروپا نيستند. آمريكائيان (با اينكه از تبار اروپائيند) آگاهي تازه‌اي خاص خود دارند، و اگر هم در سرزمين خود منشاء تازه‌اي نيافته باشند، لااقل چنين ادعا مي‌كنند. روسيه قرارگاه تاريخي خاص خود را در شرق دارد: مردمش از اقوام اروپائي و آسيائيند و قرارگاه معنويش در بيزانس است».
ياسپرس اضافه مي‌نمايد « چين و هندوستان گرچه امروز نيروهاي مؤثر نيستند بي گمان اهميتشان افزايش خواهد يافت. اين توده‌هاي بزرگ، كه باري از سنتهاي عميق و بي پايان بر دوش دارند، عنصر مؤثر انسانيت خواهند شد و به اتفاق همة اقوام ديگر در تحول كنوني انسانيت كه ناچار همه را در بر خواهد گرفت، راه خود را خواهد جست».
کارل یاسپرس درکتاب« آغاز و انجام تاریخ» از تاریخ به منزلة «سفر انسان به دیار کمال و دستیابی به عالی ترین امکان بشری»، از «وحدت بشریت» به عنوان عالی ترین مقصد امکانی یاد کرد که انسان با تجربة یکی از دو طریق می تواند آن را فراهم آورد:
1- تشکیل امپراتوری جهانی از طریق زور و ترس و وحشت؛
2- ایجاد نظم جهانی از طریق گفت وگو و تصمیم مشترک.
از آنجا که یاسپرس دسترسی به این نظم جهانی را دور از دسترس می دید شرط دستیابی به آن را «تساهل» اعلام می کرد. از همین رو او در «فلسفة تاریخ» موردنظر خود معتقد بود که: «اکنون غروب فلسفة غرب رسیده و به سوی طلوع فلسفة جهانی پیش می رود.»
 کارل یاسپرس بر این عقیده بود تاریخ در پی هدفی و مقصدی پیش می رود که آن را در «معنویت» و «روحانیت» می توان یافت. امری که غرب به واسطه تجربة سکولاریزم از آن دور مانده است. یاسپرس، به بحران معنویت در انسان غربی اشاره دارد و این بحران را ناشی از تبدیل شدن انسان به «ابزار دست ماشین» می داند و آن را باعث از خودبیگانگی و الینه شدن معرفی می کند.
در دوردست نگاه او، «خدا بر ابلیس» تفوق می یابد و آیندة بشر در وحدت ارواح انسانی قرین با نوعی کمال و تجربه معنوی است. شاید همین نگاه بود که از یاسپرس اندیشمندی مبلغ سجایای انسانی می ساخت. از نظر او فیلسوفانی که در راستای تحول معنوی و روحی انسان گام نهاده اند انسان های بزرگی بودند که تاریخ بشر را دگرگون ساختند. او با ستایش آنان، سقراط، بودا، کنفوسیوس، عیسی و افلاطون را در زمرة مردان مؤثر در رشد و اعتلای معنوی انسان در طول حیات معرفی می کند. توجه یاسپرس به معنا و معنویت او را متذکر این امر می سازد تا اعلام کند: « نه دولت ها و حکومت ها و پیشرفت های فنی و نه حتی تمدن های جهانی، بلکه ظهور فیلسوفان و پیامبران است که تاریخ را به سوی معنویت و روحانیت سوق داده است.» از همین رو، ظهور این مردان را به عنوان نقطه عطف های مهم تاریخ می شناسد.

• پیزیم سورکین

پیتیریم آلکساندروویچ سوروکین(1968-1889)جامعه شناس روسی الاصل نیز عصر کنونی را به دلیل رسیدن به «انسان گرایی مادی» منحط و زمان اضمحلال آن را نزدیک می داند و می نویسد:«هنگامی که تمدنی زوایای اخلاقی و معنوی خود را از دست داد و منحصر به بینشی سطحی و ظاهری و حسی شد، از آنجا که سیراب کنندة نیازهای معنوی و روحی جامعه نمی باشد به ناچار و دگر بار ضرورت مذهب و شهود احساس می شود و آن تمدن حسی محو و تمدنی مبتنی بر نیاز اساسی بشر؛ یعنی نیاز شهودی و مذهبی جایگزین می شود.در جای دیگر اشاره می کند که: «رنسانس اخلاقی» مانند گردش خون برای تجدید حیات تمدن ها ضروری است.»
سوروکین با پذیرش حرکت دوری تاریخ، نادیده گرفتن اندیشة جامعه های کهن ـ چون جامعه های مشرق زمین ـ را کوته بینی و کوردلی می داند.

• ادوارد هالت ‏کار

ادوارد هالت‏کار (1982-1892) مورخ انگلیسی نيز درکتاب« تاريخ چيست»به روند افول و انحطاط غرب اشاره می کند وی راز افول تمدّنها را چنین بیان مى كند: بشر در اثر رشد آگاهى اش مى تواند بر عوامل انحطاط تمدّن فائق شود. آن راز این است كه یك قومى به علل خاصى ترقى مى كنند ولى بعد شرایط زمان تغییر مى كند ولى اینها چنان اشباع شده اند از گذشته كه همیشه مى خواهند آینده را به چشم گذشته ببینند; یعنى تغییراتى كه رخ مى دهد و باید خودشان را با آنها وفق بدهند نادیده مى گیرند و چون این تغییرات را نادیده مى گیرند زمان آنها را در هم مى شكند ولى اگر تمدّنى با روح و خصوصیات ویژه خودش بروز كند و در مردمش قابلیت انعطاف وجود داشته باشد یعنى در مورد امورى كه حفظ و نگهدارى آنها ضرورتى ندارد پافشارى نكند این فرهنگ و تمدّن مى تواند با روح خودش براى همیشه باقى بماند.
 وی مي‌گويد: «آن چه باعث نگراني من است نه آهنگ پيشرفت در آسيا و آفريقا، بلكه تمايل گروههاي مسلط اين كشور [انگلستان] ـ و احيانا نقاط ديگر است كه مبادا با چشم بسته يا چشم بي تميز به اين تحولات بنگرند، در برابر آنها موضعي مردد ـ بين تكبر از روي بي اعتمادي و تواضع از سر مهرباني ـ بگيرند و باز در حرمان فلج كنندة گذشته فرو برند».
  وی ضمن انتقاد از مدرنیست ها می گوید مدرنیست ها برای جلوگیری از تحقق پيش بيني‌هاي علمي و تاريخي در خصوص سقوط غرب, عزم خويش را جذم نمودند تا بيش از پيش چنين تفكري را قلع نمايند، تا به هر شيوه و طريق ممكن «حتي با بكارگيري زور «اين پايان را به تعويق اندازند». تا شايد تمدن غرب را چند صباحي محفوظ و «امروزشان» را مستدام و پايدار دارند. آنها ضمن منكوب ساختن آراء تاريخ پردازان و رفع موارد ضعف و انحطاط روند فكري خويش (كه افرادي مانند نيچه، اشپنگلر و ياسپرس و... كه پيشاپيش خطر آن را گوشزد كرده و زنگ آن را به صدا در آورده بودند) در عرصة عمل نيز به تمهيد امكاناتي دست يازيدند تا تمام زمينه‌ها و شرايط امكان «سقوط» را منتفي سازند و يا حداقل بتوانند پايان تمدن غرب را به تعويق اندازند. لذا در حوزة نظر تاريخ پردازان نفي و منكوب گشتند تا در عرصة عمل نيز قهرمانگرائيهاي فردي (انقلاب) و نجات بخشيهاي جهاني (ظهور گرائي) سالبه به انتفاء موضوع باشد. در اين عرصه آنها با معرفي «فاشيسم، نازيسم و كمونيسم» به عنوان هيولاهاي جهان تاريخي، كه مولود تفكرات تاريخ پردازان مي‌باشند، در بي اعتباري و منكوب ساختن آراء آنها كوشيدند. و به اين شكل روند پيشرفت «تدريجي» خود را هم در عرصة عمل و هم در حوزة نظر به تدريج هموار نمودند.
«ئي. ايچ. كار» معتقد است كه «ما در جامعه‌اي به سر مي‌بريم كه دريافتش از تغيير، اكثرا به بدتر است. از تغيير مي‌ترسد و نظرية «افقي» را كه خواهان تعديلهاي جزئي است ترجيح مي‌دهد». او مي‌گويد موضع گيري «انفعالي» در برابر تغيير، كوري محض است و خود مي‌تواند يكي از عوامل سقوط براي غرب باشد: «مطلب مهم آن است كه تغيير را ديگر نه دستاورد، فرصت يا پيشرفت، بلكه ماية هراس مي‌پندارند. هنگامي كه حكماي سياسي و اقتصادي ما در مقام تجويز بر مي‌آيند، تنها چيزي كه عرضه مي‌كنند هشدار است، هشدار كه به انديشه‌هاي تند و ژرف اعتماد نكنيم. از آن چه بوي انقلاب مي‌دهد احتراز بجوييم، و ـ اگر ملزم به پيشرفتيم ـ هر چه بتوانيم محتاط و آهسته پيش برويم. در لحظه‌اي كه جهان سريعتر و انقلابي تر از هر وقت ديگر در چهار صد سال گذشته تغيير شكل مي‌دهد، اين به نظر من كوري محض است و موجب بيم و تشويش، نه بدان جهت كه جنبش عالمگير، باز مي‌ايستد، بلكه چون اين كشور ـ و شايد كشورهاي انگليسي زبان ـ ممكن است از كاروان پيشرفت عمومي باز بمانند، و عاجز و ناتوان، بي سر و صدا، غوطه ور در مراداب حرمان گردند.
اما من شخصا خوشبين باقي مي‌مانم، و در حالي كه سرلوئيس نامير هشدار مي‌دهد كه از آمال و برنامه‌ها حذر كنيم و پروفسور اوكشات مي‌گويد كه مقصد خاصي در پيش نداريم و مهم آن است كه تعادل كشتي را بهم نزنيم، و پروفسور پوپر مي‌خواهد به ضرب اندك مهندسي تدريجي، ماشين نازنين عهد عتيق را همچنان بر جاده نگاهدارد، و پروفسور تره ور ـ روپر راديكالهاي عربده جو را تو دهني مي‌زند، و پورفسور موريسن التماس مي‌كند كه تاريخ با روحية بخردانه محافظه كار نوشته شود، من جهان پرآشوب، جهان محنت زده را مي‌نگرم، و با كلمات مشهور دانشمندي بزرگ پاسخ مي‌دهم: «با اين حال، مي‌گردد».

دلایل و نشانه های دیگر

• وقتی حضرت امام خمینی(ره) درنامه معروف خود به میخائیل گورباچف رییس جمهور اتحاد جماهیر شوروی آینده ای ناگوار و فرجامی ناخوشایند برای کمونیسم پیش بینی کرده بود, هضم و باور آن برای خیلی ها دشوار بود اما وقتی چند سال بعد استخوان های کمونیسم و سیوسیالیم شکسته و اتحاد جماهیر شوروی یعنی قدرت برتر نظامی جهان,فرو پاشید, درایت و هوشمندی امام مورد تحسین قرار گرفت. حضرت امام در این نامه به غرب نیز هشدار داد که گرفتار حادثه است و فرمود:« غرب هم مانند مارکسیسم در مسائل اقتصادى و اجتماعى البته به شکل دیگر و نیز در مسائل دیگر گرفتار حادثه است» حضرت امام خمینی(ره) در پیام تاریخی خود به گورباچف متذکر گردیدند که اساسی ترین درد جامعه بشری در غرب و شرق « بحران عدم اعتقاد به معنویت» است که مکاتب عادی و دست ساخته بشر  نمی تواند چاره ای برای آن بیندیشند.
• اوکتاویو پاز (Octavio Paz)نویسنده معروف غربى و برنده جایزه ادبى نوبل،در سال 1980میلادی طى مقاله‏اى با عنوان «امپراتورى دموکراسى (آمریکا) در سراشیب سقوط‏» مى‏نویسد:« قراین متعدد حاکى از آن است که این جمهورى امپراتورى‏ساز پس از رسیدن به اوج، رو به افول مى‏رود...چشم انداز  به هیچ وجه روى نوید و آرامش را نشان نمى‏دهد ….آمریکاییان . . . اطمینانى را که در گذشته نسبت‏به سرنوشت و آینده ملتشان داشته‏اند از دست داده‏اند .»  وی همچنین  می گوید: «من چندسال پیش که به ایالات متحده رفتم آنقدر کتاب با موضوع فروپاشی آمریکا دیدم که سرگیجه گرفتم! ».
• در ایالت کالیفرنیا که مرکز دانشگاه های آمریکاست تعداد زندان ها از تعداد دانشگاه ها بیشتر است، چرا به اینجا رسیده اند؟!
 • تا 30 سال پیش در امریکا کمتر از ۵۰ نمازخانه و مسجد وجود داشت ولی امروزه در امریکا بیش از سه هزار مسجد وجود دارد.
• نیوت گینگریچ رئیس سابق مجلس نمایندگان امریکا در کتابی به نام «احیای تمدن امریکایی»   می نویسد: « ما باید تمدن امریکایی را احیا کنیم، ما به احیای تمدن آمریکایی نیازمندیم، اما با نسل فعلی نمی توان آن را احیا کرد! امریکا باید دنیا را رهبری کند اما با نسلی که یازده ساله های آن قاتل اند! دوازده ساله هایشان سارقند! سیزده ساله هایشان متجاوزند! پانزده ساله ها و شانزده ساله ها و هفده ساله هایشان هم که وقتی از مدرسه فارغ التحصیل میشوند نمی توانند آمریکا را روی نقشه نشان دهند! آمریکا با این نسل نه تنها جهان بلکه خودش را هم نمی تواند رهبری کند!»
• رویکرد میلیتاریستى و نظامى‏گرى دولت ایالات متحده نه تنها شاخصه توانمندى این کشور تلقى نمى‏گردد که خود برهانى بر افول زود هنگام این امپراطورى است. از دیدگاه بسیارى از صاحب نظران رویکرد نظامى در دیپلماسى فرامرزى آمریکا نشانه‏اى واضح از افول ابر قدرت غرب و ابزارى براى سر پوش نهادن بر بحران همه جانبه جامعه آمریکا و انحراف افکار عمومى داخل و خارج، از واقعیتهاى موجود در این زمینه تحلیل مى‏گرددچنانچه امانوئل والرشتاین، استاد مشهور جامعه‏شناسى در آمریکا می گوید: «واکنش آمریکا به حادثه ۱۱ سپتامبر نشان داد که قدرت این کشور رو به افول گذارده است‏».
• پروفسور حمید مولانا، که نزدیک به چهار دهه از نزدیک نظاره‏گر تحولات درونى ایالات متحده بوده‏است در مصاحبه با هفته نامه صبح، ش ۴۸، ۲۲/۱۲/۷۴ .در باره اوضاع امریکا می نویسد:« از جنگ جهانى دوم تا امروز هیچ وقت مشکلات اجتماعى، سیاسى، اقتصادى و فرهنگى آمریکا جدى‏تر از حال نبوده است .»
• حمید مولانا با اشاره به وجود ثبات در جامعه و نظام سیاسى ایالات متحده و اقتدار نسبى این کشور در عرصه‏هاى اقتصادى، نظامى و پیشرفتهاى تکنولوژیک , به این حقیقت اشاره می کند و می نویسد: « افول امپراتورى‏ها ناگهانى و آنى نیست و قدرتهاى بزرگ در تاریخ همیشه به آهستگى سیر قهقهرایى خود را طى کرده‏اند و آمریکا نیز از این قاعده مستثنا نیست.....افول امپراتورى آمریکا اکنون سالهاست که مورد توجه صاحب نظران و اندیشمندان قرار گرفته است .»
• گور ویدال، از برجسته‏ترین نویسندگان آمریکایى،نیز می گوید: «آمریکا در لحظه مهمى از تاریخ خود قرار دارد .» .....امپراتورى آمریکا در حال سقوط و فروپاشى است».
•امواج ویران کننده جنایت و خشونت، تجاوز، اعتیاد، ابتذال اخلاقى ،حرص و طمع مادى، تنزیل اصول معنوى، رشوه خوارى، فساد، فردگرایى، خودخواهى و بالاتر از همه عدم وجود یک مرکز و قدرت معنوى، ایالات متحده را دچار بحرانهاى اجتماعى و سیاسى کرده است.
• فرو پاشى نهاد خانواده نشانه بارز افول تمدن امریکایی است. بر طبق اعلام موسسات پژوهشی امریکا متوسط عمر هر ازدواج حدود چهار سال است.
•ریچارد نیکسون، رئیس جمهور اسبق آمریکا، در این زمینه مى‏نویسد:
« ثروتمندترین کشور جهان نباید به این واقعیت تن در دهد که ما بیشترین نرخ جنایات را در جهان داشته باشیم و شمار آمریکاییانى که در مدت جنگ خلیج فارس در ایالات متحده کشته شدند بیست‏برابر کسانى باشد که در میدان جنگ به قتل رسیدند....ثروتمندترین کشور جهان نباید به این حقیقت تن در دهد که یک طبقه محروم همیشگى به وجود بیاید و وجود آن شهرهاى ما را آن‏قدر ناامن کند که دیگر جاى زندگى نباشد . وضع بسیارى از شهرهاى امروزه از آن روزى که پرزیدنت جانسون برنامه جامعه بزرگ را به راه انداخت‏بدتر است.»
•کورنل وست، استاد دانشگاه هاروارد آمریکا نیز با اعتراف به فقر معنوى ملت آمریکا و در اعتراض به سیاستهاى اشتباه سردمداران کاخ سفید در زمینه‏هاى فرهنگى اظهار داشت: « ملتى که دنیا را از نظر اقتصادى و نظامى فتح کند ولى روح خود را از دست‏بدهد چه فایده‏اى دارد؟» وست، با بیان این که شعارهاى پیروزمندانه کاخ سفید و وال استریت فریب دهنده است، گفت:«در این جا [آمریکا] بیل کلینتون رئیس جمهورى وقت آمریکا با جرات در مقابل ملت مى‏ایستد و با جسارت مى‏گوید که زمان، زمان رونق است! اما با یک نگاه دقیقتر به جامعه در مى‏یابیم که ما تا چه اندازه مبتلا به فقر فزاینده معنوى، پوچى و خلا اخلاقى هستیم و شمار روز افزون خودکشى‏ها و بى خانمانى‏ها و سقط جنینها خود گواه این فقر معنوى ماست .»
•روبرت کرین مشاور اسبق ریچارد نیکسون در زمان ریاست جمهورى وى: «کشور ما اگر چه ممکن است ثروتمند باشد . . . اما از نظر معنوى فقیر هستیم .» (در مصاحبه با مجله الفلسطین المسلمة (چاپ لندن) نوامبر ۱۹۹۵، کلمه دانشجو، ش ۲۶ .

دیدگاه‌ها   

 
+1 # reza 1394-06-30 15:08
aliiiiiiii booood
پاسخ دادن
 
 
+1 # سهیل 1394-08-11 12:15
درست است که اسلام بسیار به علم آموزی حتی از غیر مسلمانان تاکید داشته، ولی این موضوع نباید باعث شود علاوه بر علم، فرهنگ های نادرست و خود باختگی را هم به همراه آن بپذیریم. و باید صحت و درستی آنها مورد بررسی قرار گیرد.
حقیقت آن است که برخلاف چیزی که سال هاست تبلیغ می شود، غرب مرکز پیدایش و گسترش علوم نبوده است. زیرا تقریبا تمام دانشمندان مطرح غربی در دوران باستان از مناطق کوچکی در شرق اروپا یعنی یونان و مقدونیه بوده اند که آن هم بدلیل ارتباط و استفاده علمی از تمدن های شرق بوده است و مابقی پهنه وسیع اروپا مانند: امپراطوری رم، بریتانیا و... فاقد چنین اندیشمندانی در این سطح بوده اند.
متاسفانه این نگرش به همراه علوم غیر بومی وارد کشور شده و بسیاری از اساتید محترم ما نیز بدون تحقیق کافی آن را پذیرفته اند.
پاسخ دادن
 

نوشتن دیدگاه

* نمایش نظرات به منزله تائید آنها نمی‌باشد.
* مسئولیت نظر با کاربر می‌باشد.
* ایمیل فعال خود را وارد نمایید.
* در صورت امکان نام و شهرت خود را کامل وارد کنید.


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

تازه‌های کتاب

 کتاب «نخستین جرعه از این جام» میزبانی و قهرمانی تیم ملی فوتبال ایران در جام ملت های آسیا (۱۳۴۷-۱۹۶۸) را از زوایای سیاسی-اجتماعی و ورزشی با نگاهی تازه مورد کنکاش قرار داده است.
 شیمبار (شیم بار) جلگه گرمسیری شیمبار در شمال خوزستان واقع گردیده و تقریباً نزدیک به نقطه صفر مرزی بین استان خوزستان و چهار محال بختیاری قرار دارد. این منطقه گردشگری از توابع بخش چلو شهرستان اندیکا می باشد که در 45 کیلومتری شهر قلعه خواجه  و یکصد کیلومتری مسجدسلیمان و220 کیلومتری اهواز است.  
 «فراز و فرود ایل کیان ارثی با تاکید بر ظهور و سقوط محمدتقی خان بختیاری» عنوان کتابی است که توسط مصطفی علیزاده گل سفیدی به نگارش درآمده و آماده چاپ شده است. در این کتاب با استناد به منابع مختلف تاریخی به بررسی ایل کیان ارثی و روسای آن از دوره صفویه تا 50 سال پیش پرداخته و شامل 5 فصل به شرح ذیل است: